مقدمه
امروز مفاهیمی مانند آزادی و دمکراسی و حقوق بشر آنقدر در گوشه و
کنار جهان بر زبان میآید و به واسطهی برخی کشورهایی که خود را مدافع این ارزشها
میدانند، آنقدر جلوه و جلال یافته است که کمتر کسی جرأت میکند صریحاً و علناً
با این مفاهیم مخالفت کند، چرا که مخالفت با این مفاهیم به معنای مخالفت با پیشرفت
و ترقی و رفاه و علم و فرهنگ و همهی چیزهایی خواهد بود که هر انسانی فطرتاً
خواهان آنهاست.
مکتب لیبرالیسم که امروزه یکى از مکتبهاى مهم فکرى
در عرصه فرهنگ، اقتصاد و سیاست مىباشد، طى فرایندى تاریخى، در غرب رشد نمود و پس
از گذر از فراز و نشیبهایى، به صورت یک مکتب درآمد.
به طور کلی، لیبرالیسم بر حقوق افراد و برابری
فرصت، تأکید جدی دارد. گسترش آزادی اندیشه و آزادی بیان، محدود کردن قدرت دولتها، نقش
بسزای قانون، تبادل آزاد ایدهها، اقتصاد بازاری یا اقتصاد
مختلط و یک سیستم شفاف دولتی از مواردی هستند که لیبرال ها
به آن عقیده دارند.
لیبرالیسم به عنوان یک جنبش سیاسی در چهار قرن اخیر سیطره داشتهاست، گرچه واژه
لیبرالیسم به عنوان ارجاع به این مکتب تا قرن نوزدهم رسمیت نیافته بود. شاید اولین
دولت مدرنی که بر پایهٔ اصول لیبرالی بنیان نهاده شد، ایالات متحده آمریکا بود که در اعلامیه استقلال خود اعلام کرد: تمام انسانها برابر آفریده شدهاند
و توسط خالق شان از یک سری حقوق بهرهمند شدهاند.
از لیبرالیسم غالباً به عنوان ایدئولوژی دورههای مدرن یاد میشود. از
نظر سیاسی، لیبرالها در سراسر جهان بهطور گسترده سازمان یافتهاند. احزاب،
اندیشکدهها و دیگر نهادهای لیبرال در خیلی از کشورها رایج اند گرچه بر پایهٔ جهتگیری
ایدئولوژیک شان از جنبشهای متفاوتی دفاع میکنند.
در این رساله در نخست لیبرالیسم به بحث گرفته شده
است و به ادامه آن تاریخچه لیبرالیسم، سیرپیدایش و تحول لیبرالیسم، اصول
لیبرالیسم، انواع لیبرالیسم، ملاحظات انتقادی بر لیبرالیسم بیان شده است. و در آخر
ازمباحث این رساله نتیجه گیری شده است.
امید میرود خوانندگان این رساله در ختم آن اطلاعات
لازم پیرامون بحث لیبرالیسم دریافت کنند.
***********************************************
لیبرالیسم
لیبرالیسم در معنای لغوی، به معنی آزادیخواهی با قوانین خاص است و به آرایهٔ وسیعی از ایدهها و
تئوریهای مرتبط دولت، اطلاق میشود که آزادی شخصی را
مهمترین هدف سیاسی میداند.
لیبرالیسم به صورت یک اصطلاح اندیشهٔ سیاسی، معانی
زیادی داشتهاست، اما هرگز از اصل لاتین واژهٔ libber، به
معنی آزاد، جدا نبودهاست. این اصطلاح دلالت دارد بر دیدگاه یا خط مشیهای کسانی
که گرایش اولیهشان در سیاست و حکومت کسب
یا حفظ میزان معینی آزادی از قید نظارت یا
هدایت دولت یا عوامل دیگری است که ممکن است برای ارادهٔ انسانی نامطلوب بهشمار آید. (پرهام،
ص 10)
از نظر اصطلاحي ، ليبراليسم
به گرايش، فلسفه يا جنبشي اطلاق ميشود که نگراني اساسي اش آزادي فردي است به عبارت ديگر ، ليبراليسم به مجموعه روش
ها، نگرش ها ، سياست ها و ايدئولوژيي گفته ميشود که عمده ترين هدف آن فراهم آوردن
آزادي هرچه بيشتر براي فرد است يعني
آزادي در قلب ليبراليسم جاي دارد.
بنياد وشالوده ي اين
مکتب مبتني بر فرد گرايي است. بنابراين روي آزادي فرد انسان تکيه دارد يعني انسان فارغ از هر نوع حاکميت
جبري-خواه جبر محيطي يا اجتماعي –صاحب اختيار خويش است. (دکتر بهشتي، ص 66)
اصطلاح «لیبرالیسم»، برای اشاره به نظریهای سیاسی دربارهی آزادی، از
نام حزبی سیاسی در اسپانیا گرفته میشود، یعنی لیبرالهایی که در قرن نوزدهم از پدید
آمدن حکومت مشروطه مبتنی بر قانون اساسی در اسپانیا طرفداری میکردند. رواج کلمهی
«لیبرال» در کشورهای اروپایی یا کشورهای دیگر مبتنی بر سابقهی احزابی است که در
کشورشان از این نام استفاده کردند و اعتبار یا بیاعتباری این احزاب نیز در
مقبولیت اجتماعی یا عدم مقبولیت اجتماعی این نام سهیم بوده است. مثلاً، در فرانسه
یا انگلیس عنوان «لیبرال» مقبولیت اجتماعی دارد و حال آنکه در امریکا چنین نیست و
به جای آن «دمکرات» باید گفت.
لیبرالیسم فلسفهای سیاسی است که برای حقوق مدنی و سیاسی افراد اهمیت بسیاری قائل است. لیبرالها خواستار تضمین قلمروی اساسی برای آزادی شخصی ـ شامل آزادی وجدان، سخن، انجمن، اشتغال ـ هستند و تأکید میکنند که دولت نباید جز برای حمایت از دیگران در برابر زیان در این امور مداخله کند.
تاريخچه لیبرالیسم
ظهور یک نظریه به عنوان مکتب و در قالب یک اصطلاح، معمولاً
متأخر از اصل آن اندیشه و تفکر مىباشد. لیبرالیسم نیز که قرائت خاصى از آزادى
است، قبل از رواج اصطلاح آن، در تاریخ تفکر بشر وجود داشت.
این اندیشه به عنوان
یک مکتب خاص که تمام ابعاد زندگى و تفکر انسان را در برمىگیرد، مطرح نبوده؛ بلکه
از ابتدا ارزشها و اجزاى فکرى آن وجود داشته و کمکم با کنارهم قرار گرفتن آنها، مکتب لیبرالیسم و به تبع آن
اصطلاح لیبرالیسم به وجود آمد. ريشه هاي کهن اين انديشه را
برخي به قدمت نبرد انسان براي به رسميت شناختن آزادي خود و عده اي به دولت يونان
وسنت رواقي
برميگردانند اما ليبراليسم و آزادي خواهي به مفهوم امروزي محصول انسانگرايي و
فردگرايي عصر جديد است و ريشه در رنسانس
و جنبش اصلاح ديني در غرب دارد. (بيات، ص452)
لیبرالیسم پدیداری متعلق به جهان غرب و همچنین دورهی جدید است و در
خلال قرنهای پانزدهم و شانزدهم، هنگامی که نظم جدید زندگی جایگزین فئودالیسم میشد،
در اروپای غربی پدید آمد و طی قرنهای هفدهم و هجدهم به وسیلهی مهاجران اروپایی به
امریکای شمالی راه یافت. متفکرانی که لیبرالیسم مفاهیم اساسی خود را به آنان مدیون
است هیچ کدام چنین عنوانی بر اندیشههای خود ننهادند. اصطلاح لیبرالیسم متعلق به
قرن نوزدهم است.
جان سالوین شاپیرو مىگوید:
لیبرالیسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم هنگامى که
نظام جدید زندگى، در کار کنار زدن نظام زمیندارى بود، در اروپاى غربى به وجود آمد. (شاپیرو، ص 10)
اصطلاح «لیبرالیسم» براى نخستین بار در اسپانیا در سال 1813 به کار برده شد. در سال 1840 واژه لیبرالیسم در سرتاسر اروپا و در ارتباط با یک مجموعه مشخص از عقاید سیاسى، در سطح وسیعى به رسمیت شناخته شد. (وود ،ص 65)
سير پيدايش و تحول
ليبراليسم
لیبرالیسم از ابتدای تکوین خود نظریهای بوده است علیه آمریتطلبی (authoritarianism). بنابراین، در دورهی قدیم کلیسا و حکومتهای خودکامه و در دورهی جدید
فاشیسم و کمونیسم و بهتازگی اهل شریعت (به تعبیر غربیها: بنیادگرایان) از دشمنان
طبیعی آن محسوب میشوند. ارباب کلیسا لیبرالها را طرفدار بیبند و باری جنسی و
کمونیستها و فاشیستها آنان را طرفدار سرمایهداری و دشمن مردم قلمداد میکردند.
لیبرالها نیز در مقابل مخالفان خود را مرتجع و دشمن آزادی قلمداد میکنند. اما
واقعیت این است که لیبرالیسم، گذشته از دشمنان طبیعی و به دور از مناقشات
ایدئولوژیکی، ناقدانی دارد که فاشیست نیستند و آنان را فاشیست نیز نمیتوان گفت
(البته این مخالفان یا ناقدان بیشتر متفکر هستند تا وابسته به احزاب سیاسی). یکی
دانستن لیبرالیسم با سرمایهداری نیز بهطور منطقی صحیح نیست، گرچه سرمایهداری
بزرگترین پشتیبان معنوی و فکری خود را در لیبرالیسم مییابد و ظهور این دو مقارن
با یکدیگر بوده است.
متفکرانی که اندیشههای آنان دربارهی آزادی، ایدئولوژی سیاسی
لیبرالیسم را قوام بخشیده است عبارتاند از: جان لاک (۱۷۰۴– ۱۶۳۲)، ایمانوئل کانت (۱۸۰۴– ۱۷۲۴)، بنژامن کنستان
(۱۸۳۰– ۱۷۶۷)، ویلهلم فون هومبولت (۱۸۳۵– ۱۷۶۷)، جان استوارت میل(۷۳– ۱۸۰۶)، تامس هیل گرین (۸۲– ۱۸۳۶)، لئونارد ترلاونی هابهاوس (۱۹۲۹– ۱۸۶۴) و در نیمهی دوم قرن بیستم، آیزایا برلین (۹۸– ۱۹۰۹)، هربرت لایونل آدولفوس هارت (۹۲– ۱۹۰۷)، جان راولز
(متولد ۱۹۲۱) و رانلد دورکین.
ژان ژاک روسو را با آنکه باید
قهرمان دفاع از آزادی محسوب کرد به دشواری میتوان لیبرال گفت. در خصوص هگل نیز شک
و تردید وجود دارد که او را بتوان لیبرال گفت، گرچه میتوان قرائتی لیبرال از
فلسفهی او به دست داد.
مراحل تکامل لیبرالیسم در چهار مرحله ذیل خلاصه میشود:
1. مرحله آغازين
از نظر تاريخي ليبراليسم آغازين به شکل يک جنبش ضد استبدادي بروز کرده و مباني فکري آن به صورت پراکنده در آرا انديشمندان عصر رنسانس طرح گرديد. فرانسيس بيکن مباني روش شناختي ليبراليسم يعني تجربه گرايي را بنيان نهاد و توماس هابزتئوري قرارداد اجتماعي را پايه گذاري نمود. (زرشناس ص38-41)
2. ليبراليسم
کلاسيک
اين مرحله را ميتوانيم عصر تدوين ليبراليسم به عنوان يک مکتب بناميم که قرون 17تا 19 را شامل ميشود. برجسته ترين چهره فلسفي که آراي او مباني تئوريک ليبراليسم را در عصر روشنفکري پايه ريزي کرد و از او به عنوان پيامبر ليبراليسم نام برده ميشود جان لاک انگليسي بود.همچنين ادام اسميت را در اين دوره بايد طراح اصلي تئوري اقتصادي ليبراليسم کلاسيک دانست که با انتشار کتاب خود تحت عنوان ثروت ملل غوغاي بپاکرد. (قبادي، ليبراليسم)
3. ليبراليسم
مدرن
در اواخر قرن 19 انديشمندان ليبراليسم اعلام کردند که هدف ليبراليسم يک جامعه آزاد بود اما بازار آزاد اقتصادي و سود جويي هاي سيري ناپذير نه تنها بي عدالتي و تبعيض سياسي ، اجتماعي و اقتصادي را به دنبال داشته بلکه آزاديهاي فردي توده هاي عظيم مردمي را نقض نموده و براي جبران اين مشکل بايد بر خلاف گذشته دولت براي تضمين آزاد زندگي کردن در يک سطح مناسب در اقتصاد و جامعه دخالت نمايد.
4. نئولاريسم(راست
مدرن)
در اواخر قرن 20 با افول دولتهاي رفاهي و گرايش به سياستهاي ليبراليسم اقتصادي ، ناسازگاريهاي ليبراليسم با دموکراسي آشکارتر شد. در واقع اين گروه به نوعي دوباره به اصول ليبراليسم کلاسيک يا اوليه بازگشت. از چهره هاي معروف اين گرايش فريدريش فون هايک اتريشي و رابرت نوزيک آمريکايي است.
اصول ليبراليسم
1. آزادي
آزادي را ميتوان به
منزله مهمترين اصل ليبراليسم برشمرد که روح يا قلب ليبراليسم محسوب ميشود و اساسا
اين مکتب عنوان خود
را وام دار مفهوم آزادي مي داند. واژه آزادي در فارسي معادل رهايي ، خلاصي ، عتق ،
حريت، قدرت ، انتخاب ، قدرت عمل و
ترک
عمل است و شامل آزادي فلسفي-کلامي و آزادي سياسي-حقوقي و آزادي اخلاقي است. (لغت
نامه دهخدا ذيل واژه آزادي)
لیبرالیسم با اهمیت
والایی که برای آزادی یا اختیار قائل میشود، خود را از سایر آموزههای سیاسی متمایز میکند. پیش از آنکه به
تعریف آزادی از دیدگاه لیبرال اشاره نماییم، ابتدا ملاحظات و توصیفاتی
کلی
از آزادی لیبرال ارائه میکنیم تا پیش زمینه ای جهت ورود در تعریف باشند. آزادی از دید لیبرالیسم، وسیلۀ
رسیدن به یک هدف سیاسی متعالی تر نیست، بلکه فی نفسه عالی ترین هدف سیاسی است (آربلاستر، ص 82
و 83).
از دیدگاه
لیبرالیسم، آزادی ذاتی سرشت انسان شمرده میشود. لیبرالیسم
و تلاش آن برای برقراری آزادی به تقابلی بازمیگردد که با قرون وسطی داشت، دورانی
که ارگانیسم اجتماعی در بند نظم و
انضباط مادی و معنوی کلیسا قرار داشت؛ بر همین اساس، وجه مهم سده شانزدهم
چیزی جز شرح این رهایی نیست. در واقع، آزادی از نظر انسانِ دوران نوزایی، بیشتر
چون غنیمتی است که عدهای آن را به
چنگ آورده اند، نه توانایی ای که به همگان بخشیده شده است. فردباوری تأیید میشود اما
فردباوری شخصیتها مدنظر است و آزادی نیز جز کنش و کامیابی بنیاد دیگری ندارد. آنچه مهم است
همانا آزاد شدن ناگهانی غرور انسانی است (بوردو، ص 13، 24 و 25)
از دید هابز انسان
آزاد کسی است که اگر میل به انجام کاری داشته و قدرت و ذکاوت انجام آن را داشته باشد، با مانع و رادعی
مواجه نشود (آربلاستر، ص 84)
در ادامه باید
افزود، در عین حال، که فیلسوفان سیاسی کلاسیک از آزادی به معنای فوق دفاع
مینمودند، جملگی
بر آن بودند که آزادی نمیتواند نامحدود باشد، چون وضعیتی پیش خواهد آمد که همه تا
آنجا که میتوانند در کار یکدیگر
مداخله میکنند و این گونه آزادی »طبیعی« به هرج و مرج اجتماعی منجر میشود
که در آن، حداقل نیازهای بشری نیز تأمین نخواهد شد یا زورمندان آزادی ضعفا را
پایمال خواهند کرد. آنان بدین نکته
واقف بودند که هدفها و فعالیتهای انسانها به خودی خود با یکدیگر هماهنگ نیست و از
سوی دیگر همۀ این فیلسوفان، با هر مشرب فلسفی که داشتند، برای هدفهای
دیگری
نظیر عدالت، خوشبختی، فرهنگ، امنیت، یا درجات مختلف برابری، ارزش زیادی قائل بودند
و این آمادگی را داشتند که آزادی
را به نفع سایر ارزشها و در حقیقت، به نفع خود آزادی محدود کنند. در نتیجه، این اندیشمندان فرض
را بر این گذاشتند که قانون باید قلمرو آزادی عمل انسان را محدود
سازد.
اما در عین حال، در قلمرو آزادیهای شخصی، حداقلی وجود دارد که به هیچ عنوان نباید
مورد تجاوز
قرار گیرد و منظور از حداقل آزادی، آن مقدار از آزادی میباشد که از دست دادن آن،
تجاوز به جوهر طبیعت و سرشت انسانی است؛
چون اگر چنین شود، فرد خود را در بنبستی چنان تنگ گرفتار خواهد
دید که حتی حداقل رشد استعدادهای طبیعیاش با مانع رو بهرو میگردد. پس، باید میان
قلمرو زندگی خصوصی با قلمرو حیات
عمومی و دولتی مرزی قائل شد. (سندل، ص 28).
آنچه با آزادی فرد پیوند نزدیک دارد آزادی انجمن است. لیبرالیسم طرفدار حق تأسیس انجمنها از هر نوع ـ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، دینی، فرهنگی ـ شده است که مقصودشان پیشبرد منافع مشروع اعضایشان بوده است. فرد بدون آزادی انجمن در مخالفت با اجبارهایی که نظم حاکم به او تحمیل میکند بییاور خواهد بود ـ با قدرت برخاسته از گروهی منسجم از افراد همدل است که فرد میتواند در برابر بیعدالتی و استبداد بایستد.
2. فرد
گرايي
فردگرایی، هسته متافیزیکی و هستی شناختی لیبرالیسم است. فردگرایی
لیبرال، هم هستی شناختی است و هم اخلاقی. این مفهوم، فرد را واقعی تر یا بنیادی تر
و مقدم بر جامعۀ بشری و نهادها و ساختارهای آن تلقی میکند. همچنین در مقابل جامعه
یا هر گروه جمعی دیگر، برای فرد، ارزش اخلاقی والاتری قائل است. از دید آنتونی
آربلاستر، اجتماع، پیکرهای فرضی میباشد، بنا براین، منافع اجتماعی، چیزی بیش از
مجموع منافع افراد تشکیل دهنده آن نیست. در نهایت، حقوق و خواست های او به لحاظ
اخلاقی مقدم بر حقوق و خواست های جامعه قرار میگیرد . (آربلاستر،
ص 19).
فردباوری لیبرال،
ارزش مطلق هستی فردی را مطرح میکند و اعتقادی است که جریانهای فکری بسیار گوناگونی به آن پیوستند و همگی
در روند تحولی طولانی در استوار گرداندن اش سهیم شدند: جریان مسیحی
که با بنیاد نهادن دین بر رستگاری جانهای فردی، والاترین ارزش را ناگزیر در خود
انسان مشاهده میکند؛ جریان اصلاح دینی
که با برقراری رابطه بی میانجی میان خالق و مخلوق، انسان را در موضع
ـ هر چند نابرابر ـ هم سخنی با الوهیت قرار میدهد؛ جریان اومانیستی که با دنبال
کردن فلسفۀ یونانی انسان را میزان هرچیز
میداند؛ جریان خردباوری که فرد را به مشارکت در به کمال رساندن عقل در
خود نهفته اش فرا میخواند؛ و سرانجام جریان طبیعت گرا که به یاری روسو و کانت هم
اصول هرگونه اخلاق را در آزادی درونی جای
میدهد و هم ارزش مطلق آزادی را با فرد، یگانه میسازد؛ فردی که در
عین حال، تکیه گاه و غایت آزادی نیز به شمار میآید. این فردباوری، خودمختاری فردی
را بر گوهر انسان بنیاد می نهد نه بر هستی اش؛
آن هم به گونهای که این خودمختاری نسبت به وضعیت های عینی که فرد
در آن قرار میگیرد بی اعتنا باشد. اما دربارۀ جامعه، تقدم فرد همانا به درک جامعه
به مثابه دستاورد اراده های فردی ره میبرد. از هنگامی که فرد بریده از ریشۀ مسیحی
خویش، دیگر نتواند جامعه را شکلی از
مشیت الهی بینگارد قرارداد اجتماعی به ضرورت، در چشم انداز فردباورانه هویدا
میگردد. مطلقیت فرد در زمینه حقوق، در برداشتی خودنمایی میکند که ضابطۀ قضایی را
از آفریدۀ اراده های فردی میداند.
از نظر سیاسی نیز اراده های فردی برای قانونگذاری دست به دست هم میدهند
و در زمینۀ مدنی برای دستیابی به قرارداد به گفتگو میپردازند. از آنجا که این
اراده ها خود مختار انگاشته شده اند جایی
برای در نظر گرفتن شرایط تعیین کننده شان نیست. ( بوردو، ص 93، 94 و 95).
بر اساس آنچه در باب
جامعه از دید دو صاحب نظر لیبرال مطرح گردید، میتوان نتیجه گرفت که جامعه در برابر فرد، اهمیت به مراتب
نازلتری دارد و آنچه مهم میباشد و باید براساس آن، برنامهها شکل مفهومی
و عینی یابد، فرد به عنوان غایت و مرکز است.
با تمام تأکید
لیبرالها بر حفظ حریم خصوصی، اما فرد در جامعه حضور دارد و باید برای حیات اجتماعی وی نیز اندیشید، چراکه
حضور فرد در جامعه به نقش اجتماعی او در جامعه اشاره میکند. از دیدگاه
لیبرالیسم جامعه از افراد تشکیل شده است، و بنا بر این، بالاتر یا فراتر از این
افراد موجودیت یا ادعایی ندارد و در این حالت
کارکرد جامعه خدمترسانی به افراد است، و یکی از راههای انجام این کار حرمتگزاری به
خودمختاری افراد، و پذیرفتن حق آنها برای زیستن به دلخواه خویش است تا جایی که
به
آزار دیگران نینجامد.
در مجموع، فرد حجت
اولین و آخرین لیبرالیسم است: حجت اولین، زیرا حقوق فرد ریشه در حالت طبیعی او دارند که در آن حالت
ناگزیر است برای بقای خود طبیعت را تغییر شکل دهد؛ حجت آخرین، زیرا
فرد تولید کننده و یا کارگزار است. (گاراندو، ص 35).
ردگرایی لیبرالیسم ریشه در مفهوم فرد در دورهی رنسانس دارد، آدمی که میداند چه میخواهد و چه باید بکند تا به مقصود خود برسد، بیآنکه پروای نام و ننگ داشته باشد. این تلقی از فرد، که شروعش با ماکیاولی است، نیروهای بسیاری را در وجود او آزاد میکند و بدین طریق او هم در خیر و هم در شرّ تا منتها درجه پیش میرود. نظریهپردازان لیبرال فرد را یگانه عنصر واقعی و خلاق هر جامعه میدانند، چراکه تاریخ نشان داده است هرجا که فرد بودن نفی و سرکوب شده است جامعه راه انحطاط پیموده است.
3.
اومانيسم
اومانيسم به معني
اصالت انسان ، انسان محوري يا انسان گرايي ميباشد براساس اين اصل انسان در مرکز
آفرينش قرار دارد و بر اين اساس
شخصيت انسان و شکوفايي کامل او بر همه چيز مقدم است.
در تاريخ غرب دو
گرايش کلي درباره اومانيسم يا انسان محوري بروز کرده است:اولي گرايش"فردگرايي"که ليبراليسم بر ان
بنياد شده
و دومي گرايش"جمع گرايي"که در مکاتب سوسياليسم
و مارکسيسم ديده ميشود.
لیبرالیسم بر اساس این تشخیص رشد کرد که «تحمل» (tolerance) یگانه راه پایان دادن به جنگهای دینی و مذهبی است. پس از آنکه جنگهای بیشمار دینی و مذهبی ذهن و جان اروپاییان را فرسود، هم پروتستان ها و هم کاتولیک ها پذیرفتند که دولت حق ندارد جانب ایمانی واحد را بگیرد یا ایمانی واحد را به شهروندان تحمیل کند. ضمن اینکه یگانه اساس استوار برای بر پا کردن نظامی سیاسی جدا کردن کلیسا و دولت بود. لیبرالیسم این اصل را از حوزهی دین به دیگر حیطههای زندگی اجتماعی نیز تعمیم داد، زیرا شهروندان اعتقادهایی متضاد دربارهی معنا و مقصود زندگی دارند. دولت لیبرال درصدد حل این تضادها نیست، بلکه میخواهد داور بیطرفی باشد که هرکس بتواند زندگی و کار خودش را بکند. بدین طریق لیبرالیسم خود را یگانه پاسخ بشری به کثرت و تنوع ناگزیر جوامع معرفی میکند.
4. مدارا
لیبرالیسم از نظر تاریخی با مفهوم تسامح و مدارا ارتباط نزدیکی دارد و برخی نویسندگان معاصر
آن را «قلب اساسی لیبرالیسم» دانستهاند.
تساهل یا مدارا از نظر
تعريف اصطلاحي منظور آن است که دولت، جامعه يا فرد نبايد در عقايد و اعمال ديگران
هرچند مورد تاييد و پسند نباشد، مداخله کنند. يعني مدارا کردن فقط دربرابر آنچه
دوست نميداريم يا مورد قبولمان نيست، معني دارد. از نظر ليبراليسم، قشري گري، دشمن تساهل و تسامح است و
اگر خواهان جامعه اي مداراگر باشيم بايد عدم قطعيت، بي تفاوتي و حتي بي عاطفگي را
برداشتن
عده زيادي از افراد که عقايد راسخ دارند، ترجيح دهيم.
مدارا خواه به مثابه
یک خط مشی عمومی یا فضیلتی شخصی، یکی از این ارزشهاست. مدارا،
یکی از وظایف دولت، جامعه و یا فرد است که به موجب آن نباید در فعالیتها یا عقاید
دیگران مداخله
شود، هر چند مورد پسند یا حتی تأیید نباشند؛ البته تا جایی که این قبیل فعالیتها و
عقاید به حق برابر دیگران در چگونگی اعمال و
عقاید خویش تجاوز نکند. (آربلاستر، ص 99).
بنا بر نظریات جان رالز، تا زمانی که دولت عادل
باشد، میتواند حدود و ثغور میزان تسامح را در همهٔ امور تعیین کند. اما در
لیبرالیسم سیاسی، تا زمانی که دولت مشروع باشد، قوانین آن تعیین میکند که چه چیزی
باید تحمل شود. این بدان معنی است که اگر دولت نتوانست با افکار عمومی مطابقت
داشته باشد، نباید قانونی هم داشته باشد که در امور افراد دخالت کند و این مستلزم
داشتن استقلال سیاسی افراد است، گرچه بنا بر لیبرالیسم سیاسی، لزومی بر استقلال
اخلاقی آنان وجود ندارند. بهطور مثال، فرض کنید افرادی با علم بر این که فلان
مذهب موجب شستشوی ذهنی فرزندانشان خواهد شد، به آن گرویدند؛ بنا بر اصول فراگیر
لیبرالیسم، این مسئله قابل تسامح نیست، زیرا به استقلال فردی شخص لطمه میزند، ولی
همین مثال از نظر لیبرالیسم سیاسی اشکالی ایجاد نخواهد کرد، مشروط بر این که
استقلال سیاسی افراد حفظ شود. بنابرین در لیبرالیسم سیاسی تنها استقلال
سیاسی برای همگان تضمین میشود و توجه به مدارا و تسامح بیشتر از توجه به بار
اخلاقی مسئله است.
دولتی که با چنین دیدگاهی حکمرانی کند، به دنبال
ایجاد اخلاق در مردم نیست بلکه آنها را به سوی زندگی خودشان رها میکند و چنین
وضعیتی مردم را به زندگی با توجه به وجدانشان وا
میگذارد؛ خواه وجدان آنها رشد عقلانی و مستقل داشته باشد یا نتیجه جامعهپذیری و
تلقین باشد. دولت تنها برای جلوگیری از آسیب رساندن دیگران وارد عمل میشود و
قانونی به جز این نخواهد داشت. در این شیوه، به استقلال افراد اهمیت چندانی داده
نمیشود.
لازم
به ذکر است که معمولا تعبير "خشونت"درمقابل اين مفهوم
بکار ميرود و حوزه هاي اين اصل شامل اخلاق، دين، سياست
و فلسفه ميباشد.
5.
سکولاريزم
سکولار يعني آنچه به اين جهان تعلق دارد و به همان اندازه از خداوند و الوهيت دور است، براين اساس سکولاريزم به معناي جدايي و يا تقابل بين حوزه غيرمقدس يعني دنيا از حوزه مقدس يعني دين است. در اروپاي قرون وسطي ، گرايش بسيار قوي نسبت به تحقير امور دنيوي توجه يکجانبه به امور اخروي وجود داشت. سکولاريزم در واقع عکس العمل نسبت به اين گرايش افراطي بودکه در تاريخ اروپا به عنوان يک جنبش ضدمسيحي و يا ضدمذهبي شناخته شده است. البته اين اصطلاح در طول تاريخ غرب معاني گوناگوني به خود گرفته است و آنچه امروز از آن مراد ميشود ، جدايي دين از سياست، حاشيه نشيني دين نسبت به سياست و امور اجتماعي و حتي تضاد دين با سياست است.
6. آزادی جنسی
چون لیبرالها معتقدند افراد بالغ باید در اداره زندگی خود تا حد ممکن آزاد باشند، نتیجتاً نباید بر روابط جنسی که با رضایت طرفین بزرگسال انجام میشود، محدودیت قانونی وضع شود. این وضعیت در اروپا و آمریکای شمالی برقرار است و نیز در بیشتر کشورهای اروپایی رابطه جنسی با اعضای نزدیک خانواده (اصطلاحا «محارم») از نظر قانونی منعی ندارد. با این حال، این آزادی شامل کودکان و نوجوانان نمیشود. همچنین کنشهای جنسی در فضاهای عمومی نیز غیرقانونی است. بهطور کلی در طول تاریخ روابط جنسی بین افرادی که قانوناً مزدوج بودند و نیز همجنسگرایان در بیشتر کشورها با مجازات روبرو میشد. بیشتر کشورهای اروپایی طی قرون ۱۹ و ۲۰ قوانین ضد همجنسگرایی را ملغی کردند اما در تعداد کثیری از ایالات آمریکا تا سال ۲۰۰۳ پا بر جا بودند. ممنوعیت زنا اول بار به سال ۱۸۵۷ توسط بریتانیا لغو شد و زان پس بسیاری از ممالک غربی دیگر نیز چنین کردند اما در ۲۱ ایالت آمریکا روی کاغذ جرم محسوب میشوند هر چند آن را اجرا نمیکنند. (چاروت، ص 55-56)
انواع ليبراليسم
1. ليبراليسم سياسي
جهت گيري اين نوع
ليبراليسم معطوف به قدرت و دولت است و نظريه اي است که خواهان حفظ آزادي افراد در
برابر نهادي است که
تهديد کننده آن است. خواه اين نهاد دولت، مذهب يا عاملي ديگر باشد. (علي
بابايي، ص 694)
2.
ليبراليسم اقتصادي
اين نوع ليبراليسم به معناي مقاومت در برابر تسلط دولت برحياط اقتصادي و مقاومت در برابر هرنوع انحصار و مداخله دولت در توليد و توزيع ثروت است. (بیات، ص 455)
3. ليبراليسم فرهنگي
اين نوع ليبراليسم
در عرصه فرهنگ و انديشه، در عرصه هاي مطبوعاتي، سينما، تئاتر و مانند آن تاکيد مي
ورزد وهرگونه مداخله و انحصار
دولت يا نهاد ديگر را در عرصه فرهنگي مردود ميداند.
4. ليبراليسم اخلاقي
اين نوع ليبراليسم در ارتباط و رابطه با رفتارهاي اخلاقي انسانها آسانگير، انعطاف پذيرو باگذشت است. ليبراليسم اخلاقي به نسبيت اخلاقي معتقد است يعني براساس اين نگرش هيچ اصل اخلاقي ثابتي وجود ندارد. (آربلستر، ص 22)
ملاحظات انتقادی
از دهه 1980برخی نظریه پردازان
سیاسی، نه فقط به نقد دیدگاه های خاص لیبرال، بلکه به نقد کل خانواده لیبرال نظریه های سیاسی
روی آورده اند. بزرگترین ناقد لیبرالیسم، بیشک، کارل مارکس است
(هگل و نیچه و هایدگر نیز انتقادهایی از لیبرالیسم کردهاند و همین امر توضیح میدهد
که چرا فاشیستها از آراء اینان در جهت مقاصد خودشان بهرهبرداری کردهاند و چرا
لیبرالها همواره به این سه تن به دیدهی شک نگریستهاند و حتی گاهی ترجیح دادهاند
که فلسفههای اینان را در کل فاشیستی قلمداد کنند تا خیال خودشان را تا ابد راحت
کنند) و امروز جدیترین ناقدان لیبرالیسم، علاوه بر مارکسیستهای غربی، دوستداران
اجتماع (communitarians) هستند که برخی از آنان در واقع میخواهند ترکیبی از لیبرالیسم و اصالت
اجتماع به دست دهند.
انتقاد بر آزادی
لیبرال: در میان
جریانهایی که پیدایش لیبرالیسم را تسهیل کرده بودند، همواره توافقی بر سر بنیاد،
معنا و غایت آزادی
وجود نداشت. و همین تفاوتها در درک و فهم لیبرالها از آزادی و برابری بر تصوری که
آنان از عدالت دارند تأثیر گذاشت و چون در این مورد اختلاف نظر گسترده ای داشته
اند که چه فهمی باید از مفاهیم آزادی و
برابری داشت، درکها و فهم های بسیار مختلفی از عدالت را پیش نهاده
اند(همپتن، ص 301).
این اختلافها را
میتوان در تقسیم بندی معنای آزادی به دو معنای منفی و مثبت آن مشاهده نمود که هر یک
از اندیشمندان لیبرال قائل به یکی از دو معنای آزادی میباشند.
در توجیه آزادی
منفی، جان استوارت میل، سه برهان را مطرح نمود که به نقد هر یک از این براهین میپردازیم. اولین توجیه استوارت
میل، این نکته بود که آزادی در پیوندی ضروری با خلاقیت و ابتکار است.
به عبارت دیگر، علم و اندیشه در فضای ناب آزادی و مدارا به بهترین وجه شکوفا
میشود، حال آنکه تحت هر نوع دیکتاتوری
اجتماعی و سیاسی، این نهالهای شکننده پژمرده میشوند و میمیرند.
میل در دومین برهان
خود در باب آزادی بیان میدارد که حقیت فقط از طریق بحث آزاد بین دیدگاههای مختلف کشف میشود و
هنگامی که به حقیقتی رسیدیم، بحث به پایان میرسد. اما این عقیده
که میتوان در فضای آزاد به حقیقت با درجۀ بالایی از قطعیت دست یافت، محدودیتهایی
را بر آزادی بحث و پرسش اعمال میکند؛
چراکه در عمل، دامنه دیدگاههای مجاز همواره به آنچه یقینهای واقعی
نامیده میشود، محدود میگردد. به طور کلی، وجه اشتراک میل با این باور اثباتگرایی
که حقایق قطعی و نهایی در هر دو
حوزه علوم طبیعی و انسانی قابل حصول است، موضع او به نفع آزادی بحث
و اندیشه را تضعیف میکند. (آربلاستر، ص 88-91).
در دستگاه نظری
لیبرالیسم، مالکیت به عنوان پایه آزادی مطرح میشود به این معنا که لازمه آزادی، مالکیت است. آیا در این رابطه
نباید چنین دریافت که چون مالکیت شرط آزادی شمرده میشود، پس فرد
بیبهره از مالکیت نمیتواند به گونهای آزاد باشد (بوردو، ص 84)
به طور کلی، آزادی
مورد ارجاع لیبرالیسم، در عمل، به گونهای تفسیر شد که به نوعی امتیاز تبدیل گردید. آزادی که در اصل، بلند
نظر بود به نتایجی تبعیضآمیز انجامید و در بیشتر موارد، آزادی فرادستان،
بندگی فرودستان را در پی داشت (بوردو، ص 16).
از نظر هگل جامعهی لیبرال تصور ناقصی از آزادی دارد، چون آزادی را غیاب قیود و
محدودیتها میپندارد. بر اساس این تلقی ناقص از آزادی من آزادم اگر دیگران در کارم
مداخله نکنند و به آنچه نمیخواهم بکنم مجبورم نکنند. اما از نظر هگل، این تلقی از
آزادی یکسویه و ناقص است، برای اینکه قادر بودن به انجام دادن آنچه میخواهم بکنم
حاکی از آزادی واقعی نیست، چون چه بسا آنچه میخواهم به حکم عقل تعیین نشده باشد.
در واقع، استدلال هگل این است که (چنانکه کانت میگفت) توانایی در باز داشتن امیال
و تدبّر دربارهی ضرورت آنهاست که آزادی واقعی را محقق میکند. بنابراین، وقتی
تابع تمایلاتی هستم که مرا به هر سو میبرند، مانند فاعل عاقل عمل نمیکنم و لذا
نمیتوانم بگویم که آزاد هستم. هگل استدلال میکند که در جامعهی لیبرال تأکید بر
صرف انتخاب فرد و ارضای نیازش قرار میگیرد و نه بر تصمیمگیری عاقلانهی خود فرد
و لذا از این حیث آزادی حقیقی در این جامعه وجود ندارد. اینجاست که باید اخلاق به
کمک فرد بیاید تا به او نشان دهد که پیروی از قانون اخلاقی و در نظر داشتن خیر
عموم به معنای آزاد بودن است.
انتقاد بر فردگرایی
لیبرال: فردگرایی به عنوان یکی دیگر از عناصر اصلی
لیبرالیسم از نقص و کاستی به دور نبوده و دارای تناقضاتی میباشد. از یک سو از دید لیبرالیسم،
جامعه و نهادهای آن، چیزی بیش از مجموعۀ افراد نیست، و از سویی
دیگر »فرد« در تقابل با جامعه قرار دارد و عمل جمعی و فردی تفاوتی کیفی با یکدیگر
دارند.
همچنین اگر چنان که لیبرالها همواره تکرار میکنند جامعه از افراد و یا
گروههای
گوناگون تشکیل میشود، چگونه است که این افراد گوناگون هنگامی که گرد میآیند بدین
گونه
متحداً شوم عمل میکنند؟ بین تحلیلهای لیبرال تکثرگرایانه و فردگرایانۀ جامعه از
یکسو و هراس لیبرال از دموکراسی همراه با
اسطورۀ غوغاها و تودههای یکپارچه، تناقضی شدید وجود دارد. گرایش طبیعی فردگرایی لیبرال،
اندیشیدن به فرد به صورتی مجزا و خود کفاست. اما یقیناً مردم به ندرت،
در تنهایی ارضاء میشوند، و غالباً رابطه با دیگران در سطوح مختلف و گوناگون، از
آشنایی تصادفی تا عشق و علاقه مادام
العمر است که رضایت خاطر به بار میآورد (آربلاستر، ص 72، 97 و 117).
دومین انتقاد هگل از جامعهی لیبرال این است که مفهوم فرد بودن در
جامعهی لیبرال یکسویه و انتزاعی است، چون این جامعه بر اساس اقتصاد بازار آزاد
قوام گرفته و تأسیس شده است، همهی افراد به دنبال منافع خودشان هستند و بهتدریج
تابع ساز و کارهای بازار آزاد میشوند که آنان را از صفات انسانی ساقط میکند.
بنابراین دیری نمیگذرد که همهی روابط انسانها به صورت تجاری در میآید. اساس هر
همکاری و تعاون ما با دیگران کسب منافع خودمان میشود.
انتقاد سوم هگل به ریشهکنی فرد از اجتماع، در جامعهی لیبرال، مربوط میشود. فرد جامعه را صرفا ظرفی برای تأمین نیازهای خود میبیند و هیچ علاقه یا هویت مشترکی او را با دیگر افراد جامعه پیوند نمیدهد. نتیجهی این امر انزوا و محصور شدن فرد در خود و خودپرستی محض است. او بهآسانی از اجتماعی که در آن زاده شده دل میکَنَد و راه سرزمینهای دیگر را در پیش میگیرد ـ به هیچ فرهنگ و سنّت و آیینی دلبستگی و سرسپردگی ندارد و فقط میخواهد به خواستههای خودش برسد.
نتیجه گیری
لیبرالیسم نظریهای بود که طبقهی نوظهوری به نام طبقهی متوسط یا
بورژوازی شعار خودش قرار داد تا زندگی اجتماعی خود را سامان دهد و بتواند در برابر
طبقهی زمیندار و صاحب عنوان و نظام سلطنتی و کلیسا قد علم کند. آنچه به پیروزی
این طبقه کمک کرد فقط در دست داشتن چند مفهوم فلسفی دربارهی حکومت نبود؛ تاریخی
طولانی از تعصب و خرافه به نام دین، جنگ های طولانی دینی و مذهبی، جنگ پایانناپذیر
سلطنت و کلیسا بر سر قدرت و بر آمدن خورشید علم و کشف مقام انسان و به رسمیت
شناختن قوا و استعدادهایش و رشد تفکر فلسفی و علمی از دورهی رنسانس به بعد و
بالاخره، کشف منابع تازهی ثروت، که مولود کار و داد و ستد بازرگانان و صاحبان
حرفهها و مشاغل در شهرها بود، و نه تاراج و چپاول دولتها، به این طبقه نشان داد
که نمیتواند در جهانی زندگی کند که امتیازات موروثی و ناامنی مدنی بر آن حاکم
باشد. افراد طبقهی متوسط جز به خودشان به کسی دیگر نمیتوانند متکی باشند،
بنابراین، این طبقه به نظریهای متوسل شد که آزادی های فردی و امکان رقابت عادلانه
و تضمین اندوختهها را به رسمیت میشناخت.
در قرن هیجدهم لیبرالیسم به عنوان یک مکتب که داراى
ارزش هاى خاصى است تکون یافت. مکتبى که به آزادى در قرائتى جدید معتقد بود؛ قرائتى
که در آن:
1. عقل و نه ایمان همچون زمانهاى
گذشته، یگانه ابزار و راهنماى حقیقى انسان محسوب شد.
2. هدف
عالیه انسان، نیل به سعادت در این جهان از طریق اندیشههاى دنیوى و روش هاى علمى
بود، بدون توجه به دین و اعتقادات کلامى. کانت بزرگترین متفکر عصر روشنگرى بیان
مىکرد که انسان هیچ نیازى به هدایت، فوق طبیعى ندارد.
3. تحمل و مدارا در امور دینى جزء اصول قرار گرفت.
از این جهت ولتر، شخصیت متعلق به عصر روشنگرى با بلاغت بسیار خواستار آزادى همه
نوع اعتقاد و بىاعتقادى مىشود؛ چون به نظر او این آزادی ها قوه تعقل را بالا
مىبرد، و بدین جهت معتقد مىشود که همه عقاید حتى عقاید نادرست باید در بیان آزاد
باشند.
4. مشروعیت
حکومت، تنها از جانب مردم مىآید و طبق نظر لاک حکومت را نمىتوان مشروع دانست مگر
این که مبتنى بر رضایت و خواست حکومت شوندگان باشد.
5. در اقتصاد، فعالیت هایى از قبیل
خرید و فروش، تولید و مصرف، باید آزاد باشد و قوانین تحمیلى حکومت ها مانع آنها
نشود.. و شعار «بگذار بکنند» در اقتصاد اصل قرار مىگیرد؛ یعنى، تحقق اقتصاد
سرمایهدارى.
6. آزادى دینى مطرح مىشود؛ چرا که
نیل به آزادى کامل دنیوى، مستلزم دنیوى ساختن زندگى عمومى است. و در نتیجه دین از
سیاست، آموزش عمومى و... جدا مىشود.
به طور خلاصه اعتقادات
اساسی مشترک میان همه
نظریه هایی که به درستی، لیبرالی خوانده میشوند را عنوان مینماییم:
* اعتقاد
به این اندیشه که مردم در جامعه سیاسی باید آزاد باشند؛
* اعتقاد به برابری
مردم در جامعه سیاسی؛
* اعتقاد به این
اندیشه که نقش دولت باید تعریف شود، به نحوی که تقویت کننده آزادی و برابری باشد (آزادی و برابری طبق تعریف
آن نظریه).
همه لیبرال ها در مورد سه اصل زیر در مورد نقش و
ساختار دولت
اتفاق نظر دارند:
الف. دولت زمانی بیشترین
بخت را برای تأمین آزادی و برابری شهروندانش دارد که به شکل دموکراسی سازمان یافته باشد؛
ب. دولت فقط با تعقیب سیاست هایی میتواند ضامن آزادی
باشد که تساهل و تسامح و آزادی وجدان برای همۀ شهروندان را متحقق
کند؛
ج. دولت باید خود را وارد این حوزه نکند که فرد چگونه
میخواهد نقشه های زندگی اش را اجرا کند؛ یعنی وارد حوزۀ برداشت
شخص از خوب و خیر نشود؛
* اگر قرار است
جامعه ی مشروع باشد، هر جامعه سیاسی باید برای افرادی که در آن زندگی میکنند موجه باشد؛
* عقل ابزاری است که
دولت لیبرال با آن حکومت میکند. دیدگاه های مذهبی، اخلاقی، یا متافیزیکی مردم هر چه باشد، از آنها
انتظار میرود در حوزه سیاسی از طریق استدلال عقلی و با نگرش های معقول
عمل
کنند و استدلال های مشروعیت بخشی که به مردم ارائه میشود تا رضایت شان گرفته شود
باید مبتنی بر عقل باشند.
به عنوان کلام نهایی
لیبرالیسم با دین در
تعارض مىباشد؛ چون اولاً، مهمترین مؤلفه آن که «خود ـ حاکمى» است، مورد پذیرش دین
نمىباشد؛ بلکه دین «خود ـ حاکمى» را درباره انسان نمىپذیرد و «خدا ـ حاکمى» را
در جهان اصل مىداند و کل نظام تکوین و تشریع را تابع این اصل مىشمارد.
طبق این اصل، مفاهیمى مانند آزادى، عدالت، حق،
انسان، خداوند و... که مشترک بین دین و لیبرالیسم هستند، در محتوا تفاوت دارند؛
گرچه از نظر لفظ مشترکند، اما در درون اختلاف دارند.
****************************************
منابع و مآخذ
1. آربلستر،
آنتونی، ترجمه عباس مخبر، (1377). لیبرالیسم غرب ظهور و سقوط، تهران، نشر مرکز.
2.
بوردو، ژرژ، ترجمه عبدالوهاب احمدی، (1388). لیبرالیسم،تهران،
نشر نی.
3. بهشتی، سید محمد حسینی، (1361). بررسی و تحلیلی از
لیبرالیسم، هفت تیر.
4. بيات,عبدالرسول، (1381) فرهنگ واژه ها ، موسسه
انديشه و فرهنگ ديني.
5.
پرهام، باقر، فرهنگ علوم اجتماعی - نشر مازیار
6.
زرشناس،
شهريار، (1378). اشاراتي درباره ليبراليسم در ايران, تهران.
7.
سندل، مایکل، ترجمه احمد تدین، (1374). لیبرالیسم و منتقدان آن، تهران.
8.
شاپیرو، جان سالوین،
ترجمه محمد سعید حنایى کاشانى، (1380). لیبرالیسم، نشر مرکز.
9. گاراندو، میکائیل،
ترجمه عباس باقری، (1383). لیبرالیسم در تاریخ اندیشه غرب، تهران، نشر نی.
10.
وود، اندر وهى،
ترجمه محمد رفیعى مهرآبادى، (1379). درآمدى بر ایدئولوژیهاى سیاسى، دفتر مطالعات
سیاسى و بین المللى، تهران.
11. همپتن، جین، ترجمه
خشایار دیهیمی، (1380). فلسفه سیاسی، تهران، طرح نو.
12.
Charvet, John
, (2019). Liberalism, Routledge
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر