سخن روز

۱۴۰۰/۰۳/۱۶

جنگ زنده جان

 زنده‌جان یکی از ولسوالی‌های نزدیک به شهر هرات است که تنها ۳۰ کیلومتر با این شهر فاصله دارد. این ولسوالی بين ٦١ درجه و ٤٤ دقيقه طول البلد شرقى و ٣٤ درجه و ٢٠ دقيقه عرض البلد شمالى واقع است . مساحت اين ولسوالى حدود ١٨٢٨ کيلو متر مربع است و ارتفاع آن از سطح بحر حدود ٨٤٠ متر است .

جنگ زنده‌جان یا عملیات «طوفان صحرا» از معروف‌ترین پیکارهای دوران نبردهای ۱۴ساله افغانستان با حکومت‌های دهه‌ ۵۰ و ۶۰ است. این جنگ ها بخشی از نبردهایی است که از سوی حکومت وقت در سال ۱۳۷۰ به‌خاطر سرکوب مجاهدان راه‌اندازی شده بود.

زنده‌جان از نقاط کلیدی برای مجاهدان در هرات به‌شمار می‌آمد و حتا سقوط زنده‌جان به‌معنی شکست قطعی مجاهدان در آن زمان محسوب میشد.، به همین دلیل گروه‌های جهادی به مقاومت شدید پرداختند و دولت آن‌زمان نیز برای بازپس‌گیری این منطقه برنامه‌های بزرگی را روی‌دست گرفته بود.

این جنگ از چهاردهم ثور سال ۱۳۷۰ آغاز و تا ۲۱ دلو ۱۳۷۰ ادامه داشت، در این جنگ طی ۱۰ ماه و ۱۰ روز، زنده‌جان در محاصره کامل نیروهای دولتی قرار داشت و به‌طور مداوم بمباران می‌شد. بنا بر آمار ارایه شده، دولت آن وقت با پشتیبانی سلاح‌های سنگین و هواپیماهای خود که تا ۱۱۷ پرواز در شبانه روز داشته‌اند با ۶۸۰۰ نفر حمله شدیدی را آغاز کرده بودند.

داکتر محمدحسن شرق، صدراعظم افغانستان در زمان حکومت داکتر نجیب‌الله در کتابی تحت عنوان «کرباس پوش‌های برهنه‌پا» در مورد حملات زنده‌جان می‌نویسد: «آتش توپ‌های سنگین و انداختن بمب‌های تباه‌گر از هوا و فیرهای پی‌هم ده‌ها، صدها و هزار‌ها راکت زمین به زمین، اُرگان و اسکاد، زمین و زمان زنده‌جان را به صحرای محشر مبدل می‌کند

در این نبرد بیش از ۵۰۰ تن کشته شدند، نبرد زنده‌جان ده‌ها زخمی برجا گذاشت و هزاران نفر را بی‌خانمان کرد.

 حالا پس از گذشت ۲۲ سال از جنگ زنده‌جان، به‌تازگی مشخص شده است که ۲۷۵ معلول ذهنی در این ولسوالی زندگی می‌کنند، معلولانی که اکثریت‌شان طی ۲۲ سال اخیر به‌دنیا آمده‌اند.

احمدفواد طبیب‌زاده، معاون بخش معلولان کمیسیون مستقل حقوق بشر در غرب افغانستان نیز موجودیت ۲۷۵ کودک معلول ذهنی را تایید می‌کند، وی می‌گوید: «کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در غرب کشور اخیرا به همین دلیل تحقیقاتی را انجام داده است و در نتیجه دریافته که یکی از فاکتورها و عوامل مهم معلولیت‌های ذهنی در ولسوالی زنده‌جان در پهلوی ازدواج های فامیلی، استفاده از سلاح‌های دوران جنگ های خونین ۱۰ماهه زنده‌جان است

آقای طبیب‌زاده به محاصره ۱۰ماهه زنده‌جان اشاره می‌کند و می‌گوید «در آن‌زمان برعلاوه استفاده از سلاح‌های مخرب، آب و مواد غذایی به اندازه کافی به مردم نمی‌رسید، غذای مردم طی این ده ‌ماه بیش از همه نان و چای بوده است

آقای طبیب‌زاده هم‌چنان به اثرات سلاح‌ها در آن جنگ اشاره می‌کند و می‌گوید که پخش رادیو اکتیوها، بمباران‌های پی‌هم و تاثیرات باروت منجر به چنین وضعیتی به‌ویژه در دو روستای شکیبان و میمیزک ولسوالی زنده‌جان شده است.

۱۳۹۹/۱۲/۰۴

رقص در مسجد

نویسنده: داکتر حمیرا قادری

برگردان فارسی: تمنا عارف

در روزگارِ جنگ های داخلی، هنگامی که من در آب‌های گِل‌آلودِ خانه‌های ویران به دنبال آخرین ماهی زنده می‌گشتم، آغا (پدر) به بی‌بی‌سی معتاد شد. او ساعت به ساعت هنگامی به گزارشاتِ مربوط به تلفات گوش می‌داد که طرف‌های درگیر تار و پودِ جامعه ما را می‌دریدند. بابه جان نیز به هر واژۀ اخبار وابسته بود. در گرمای روز دراز می‌کشید، رادیوی قدیمیِ چوبی خود را به روی شکمِ خود قرار می‌داد و همیشه در جستجوی فرکانس و صدای صاف‌تر بود اما زود از اینکه هیچ جز اخبار ناگوارِ جنگ نمی‌شنید، ناامید می‌شد و سرانجام بلند شده و رادیو را بعنوانِ جعبه‌ای چوبی پر از دروغ، نفرین می‌کرد.

مادر علاقۀ به بی‌بی‌سی نشان نمی‌داد. می‌گفت: گزارشاتِ جنگ و کشتار توسطِ بی‌بی‌سی مصیبتی بود که ما از نزدیک تجربه کردیم. چه سودی دارد جنگی را که در طولِ روز با چشمان خود می‌بینیم، مجدداً شب به آن گوش دهیم. مادر باورمند بود که؛ بی‌بی‌سی تنها از مرگِ مردانِ افغان گزارش می‌دهد. او گفت: این مرکز هرگز از تعداد زنانی که با گلولۀ منحرف و یا بُمب در درونِ خانه‌های شان کشته شده‌اند، تحقیق نخواهد کرد. در نوامبرِ ۱۹۹۴ که نواجوانِ بیش نبودم، بی‌بی‌سی واژهٔ “طالبان” را به من معرفی کرد.

آن شب فکر کردم طالبان باید سربازانی با بوت‌های عسکری بلند مانند روس‌ها یا شلوار‌های پهن همانندِ جوانان جناح کمونیستِ خلق و پرچم و یا شاید آنها مانندِ مجاهدین هستند مگر، طالبان مانندِ هیچ‌ کدام آنان نبودند. آنها مردانِ جوان با ریش و موهای دراز و چشمان سرمه‌ شده بودند. آنها گونه‌ای قدبلند و لاغر بودند که گویی، سالهاست قحطی‌ زده اند. بوت نداشتند مگر با کفش‌های پاره‌شده و سوراخ‌دار راه می‌رفتند و کفش‌شان چنان گشاد بود که گویی تمامِ مسیر قندهار-هرات را پیاده قدم زده‌ اند.

من نام آنها را در بارِ اول از بی‌بی‌سی شنیده بودم اما این این اولین باری بود که آنان را می‌دیدم. من آنان را از سوراخِ دروازه وقتی دیدم که هشدارهای خود را مبنی بر عدم نگهداری تصاویر، تلویزیون و کتاب‌های مربوط به سرزمین کافران اعلام می‌کردند. بزودی من دریافتم که آنها کاملاً متفاوت از دیگران جنگجویانی هستند که دیده بودیم. آنها نه تنها ظاهراً خاک‌آلود و دلگیر بلکه بی‌رحم و بدخُلق نیز بودند.

زمانی زیادی از تطبیقِ قانون شریعت در کندهار نگذشته بود که آنها تمامِ مدراس دخترانه را تعطیل کردند. زنان و دختران ممنوع الخروج شدند و طالبان دستور دادند که صورت و اندامِ هیچ زنی در هیچ مکانِ عمومی، نباید دیده نشود. چادری یا چادری اجباری شد و زنی که دلیلِ موجه برای بودن در جاده را داشت، می‌باید با یک محرم همراهی می‌بود. اندک‌ترین تخلفات، زنان را در معرض شلاق با کیبل قرار می‌داد و زنِ متهم به زنا، سنگ‌سار و یا به گلوله بسته می‌شد.

من به رادیو گوش می‌دادم و با خود فکر کردم، کندهار با اینجا فاصله‌ای زیادی دارد. طالبان هیچ‌گاه به هرات پا نمی‌گذارند. دلم برای دخترانِ کندهاری که امیدشان برای تحصیل از بین رفته بود، می‌سوخت. آنقدر متأثر شده بودم که حتی آرزو کردم که کاش کندهار در کشوری دیگری بود.

هر روز هنگامِ رفتن به مدرسه سه‌بار سورهٔ الفاتحه “ٔ آغازین سورۀ قرآن” را می‌خواندم و دعا می‌کردم که خداوند طالبان را گمراه نماید تا آنها هرگز به شهر ما راه پیدا نکنند مگر در یک صبحِ سپتامبر سال ۱۹۹۵ در حالی‌که داشتم حجابِ سفید خود را اُتو می‌کردم و آمادهٔ رفتن به مکتب بودم، همه چیز تغییر کرد. آغا که برای خرید نانِ تازه برای صبحانه‌ای ما بیرون رفته بود بی‌هیچ نانی، رنگِ پریده و ترسیده بازگشت. او بایسکلِ خود را به درختِ داخل حویلی تکیه داد و صدا زد، انصاری! انصاری! آغا را دیدم که از اتاقی به اتاقی می‌رفت و به دنبال مادر بود. او جارو بدست در مقابلِ ما ظاهر شد.

آغا گفت: "امیر اسماعیل‌خان، حاکمِ شهر شبِ گذشته از هرات فرار نموده و طالبان کُل شهر را به تصرف خود در آورده اند."

رنگِ مادر پرید و به دیوار تکیه داد، گویی پاهایش او را برای ایستادن یاری نمی‌کند. مُشتاق خیز و جست زد. "ببین حمیرا، دعاهای تو مستجاب نشد. به حرف پشکِ سیاه، باران نمی‌آید. خداوند هیچ‌گاه دعاهای دختران را مستجاب نمی‌کند."

دستم را با اتوی‌ ذغالی که برای اتو نمودنِ لباس‌ استفاده می‌کردم، سوزاندم. خواهرم زهرا که در آن موقع صنف دوم بود، مرا به آغوش کشید و گریست و مادر نیز ما را هنگامی که خاموشانه می‌گریست، به آغوش گرفت.

مُشتاق بُهت‌زده به من نگاه کرد: "چرا گریه می‌کنی؟ کاش مکتبِ پسران بسته بود. من بد شانسم، کاش دختر بودم."

شاهراهٔ هرات-کندهار مانندِ دانه‌های ریخته‌شده از گردن‌بند کنده شده، پاسگاه به پاسگاه سقوط کرده بود و آن پرچم‌های سفید حالا در فرازِ آسمان شهر ما به اهتزاز بودند. تقریباً بلافاصله می‌شد تغییر را احساس کرد. به یک‌بارکی خیابان‌ها از زنان خالی بودند و تنها مردان در بازار و مارکیت‌‌ها اجازه رفتن داشتند. داکترانِ زن بجز برخی‌ در زایشگاه، از شفاخانه‌ها اخراج و به خانه فرستاده شدند.

اکثریتِ زنان ولادت در خانه را بدلیلِ تهدید که حتی در موجودیت محرم محسوس بود، انتخاب می‌کردند. طالبان زنان را به هر بهانه‌ای کتک می‌زدند و در همسایگی‌ ما هر ماه حدوداً یک طفل و یا مادر در حینِ زایمان می‌مُرد. در آن روزگار، من‌ چون پرنده‌ای در قفس بودم که در مقابلِ میله‌ها بال می‌زند و برای فرار تلاش دارد. یگانه رادیوی فعال در هرات توسطِ طالبان کنترل می‌شد که چیزی جز شعارهای مذهبی و تلاوت‌های از قرآن پخش نمی‌کرد. بنابراین هر شب من به توقع شنیدن خبر خروج طالبان و اعلام بازگشایی مکاتبِ دخترانه به بی‌بی‌سی گوش می‌دادم و تا پایان برنامهٔ خبر به رختخواب نمی‌رفتم و بعد، زیر پَتو، با خود می‌گریستم تا خواب می‌رفتم.

مادر می‌گفت: هرات پر از گنجشک‌های سرگردان است. من این پرندگانِ نشسته در درختان توت حویلی‌‌مان را می‌دیدم که از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر می‌پریدند و وقتی آنها به آسمانِ آبی پرواز کردند، آرزو کردم که کاش می‌توانستم با آنها پرواز کنم. باری به مشتاق گفتم که ای‌کاش گنجشک بودم. او که داشت توپِ فوتبال خود را به دیوار حیاط می‌زد، آنرا در دست گرفت، مکث کرد و لحظه‌ای تعمق کرد. "چادریِ مادر به اندازهٔ کافی بزرگ است، می‌توانی آن را بپوشی، لبه‌اش ره بگیری و همانندِ پرنده با بازوهای خود پر زده، پرواز کنی." با توپِ فوتبالش او را ضربه زدم، فریاد زد و دنبالم می‌کرد. مادر میانِ ما ایستاد و گفت: "تو هرگز نباید با پسران دعوا کنی". به روی بام نشستم و گریستم. "طالبان برای ماندن در هرات آمده‌اند و احتمالِ خروج آنها از شهر متصور نیست. هیچ امیدی برای دختران هرات نیست".

هنگام جمع‌آوری لباس از روی طنابِ حویلی، مادر گفت: "اگر می‌شد با اشک چیزی ساخته شود، من می‌توانستم یک شهر کامل بسازم. حمیرا! جای گریه، چرا بلند نمی‌شوی و کاری نمی‌کنی؟".

"مادر! چه می‌توانم بکنم؟ آیا بروم بیرون و با طالبان بجنگم؟".

"نه، طالبان یا غیر طالبان، تفاوّتی ندارند. ما نمی‌توانم با این مردان بجنگیم. تو باید با نگرشِ خود مقابله کنی".

"خودت چه؟ می‌شنوم که هر شب گریه می‌کنی".

"چون من‌ یاد نگرفته‌ام تا با دید/نگرش خود مبارزه کنم. با ناامیدی‌ام مبارزه کنم. مادر به من نگاه کرد و به رسمِ ذهنیت دادن به نسبتِ مسئولیت‌ام گفت. "تو می‌خواهی تنها اشک و گریه را از من به ارث ببری؟ می‌توانی بهتر ازین کاری کنی، حمیرا!".

چندی بعد، وقتی مادر حویلی را جارو می‌کشید پیشنهاد داد که من آشپزخانه‌مان را به کلاسِ درسی تبدیل کنم. "این به تو کمک خواهد کرد تا روزهای خود را راحت‌تر بگذرانی و این به نفعِ دختران همسایگی‌مان نیز خواهد بود. بدونِ معاونت ما آنان بی‌سواد بزرگ خواهند شد. بیشترِ آنان عملاً هشت‌سالگی شان را سپری کرده‌اند که می‌باید سالِ گذشته به مکتب می‌رفتند. حدِأقل هر دختری باید بداند چگونه نام خود را بنویسد؟".

گفتم: "من هرگز معلمی نکرده‌ام".

با لبخند، مادر انگشتانش را لای موهایم بُرد. "تو یک معلم نیستی. تو فقط دخترِ این محل هستی اما می‌توانی معلم شوی".

وقتی آغا از برنامهٔ ما باخبر گشت، گفت: ما باید بسیار مراقب باشیم زیرا سرپیچی از طالبان عاقبتِ خطرناکی‌ دارد. بابه‌جان که کاملاً مخالف این نظر بود، با عصا به دوّرِ حویلی قدم زد و گفت: "اگر طالبان فهمیدند، برای تمامِ محل بالاخص برای حمیرا عاقبتِ بدی خواهد داشت. آنها او را بی‌رحمانه شلاق خواهند زد و آیا این چیزی‌ست که تو می‌خواهی؟ ببینی دخترت در ملاِ عام شلاق زده شود! باور کنید اگر طالبان ده دختر را در حالِ ترک این خانه ببینند، آرام نخواهند نشست و بی‌هیج عکس‌العملی نخواهند بود". او عصایش را به سوی آسمان گرفت و گفت: "ما از دست روس‌ها جان سالم بدر بردیم، ما از جنکِ داخلی زنده برامده‌ایم. من اجازه نمی‌دهم که توسطِ شلاق‌های طالبان بی‌حیثیت شویم".

مادر شرح داد که با آموزشِ خانگی برای دختران محل من می‌توانم بارِ تنهایی را از دوشِ خود کم کنم. می‌توانم با دوستانم در ارتباط باشم و علاوّه بر این، دختران نباید بی‌سواد بزرگ شوند. با خود فکر کردم اگر دختران بی‌سواد بمانند، طالبان می‌توانند اهدافِ بدجنس خود را بر آن برآورده کنند. من هیجان زده بودم و حتی باآنکه ترسیده بودم دستِ پدر بزرگم را بدستانم گرفتم "من واقعاً می‌خواهم انجامش دهم بابه‌جان".

در هفتهٔ بعد آغا با فکر برنامه ریزی نمود تا راهی امن برای ایجادِ مکتب در خانه‌مان پیدا کند. من گفتم؛ بهتر است دختران را به بهانهٔ آموزش قرآن جمع کنیم. بابه‌جان اعتراض کرد. "هر چیزی را می‌شود به تمسخر گرفت مگر نامِ خدا و قرآن".

"بابه‌جان! می‌توانید بعد اینکه من به آنان خواندن و‌ نوشتن درس دادم، شما قرآن درس دهید".

بابه‌جان ریشِ خود را خاراند و انگشتِ خود را به سمتِ من نشانه گرفت. "تو با من چنان حرف می‌زنی گویا من مخالفِ آموزش دختران هستم. من نیستم. می‌خواهم واقع‌بین باشم". بعد نرم‌تر شد. "ما باید بی‌نهایت مراقب باشیم در غیر آن این‌ مردم ما را خواهند کُشت". بعد عصأی خود را برداشت و راهی مسجد شد.

خبرِ مکتبِ‌خانگی سریعاً در میانِ دختران پخش شد. مشتاقِ اخطارم داد. "خانه را پُر از دختر نکنی، اگر کردی خودم به طالبان تحویل‌ات می‌دهم. مکتبِ شما را با راکت و نارنجک منفجر می‌کنم". جارویی را برداشتم و تعقیبش نمودم. او به خیابان رسید. "جرأت می‌کنی مرا تعقیب کنی؟!" او فریاد زنان از آن سویِ جادهٔ خاک‌آلود به من طعنه زد. در سایهٔ دروازهٔ حویلی‌مان ایستاده بودم و می‌توانستم خنده‌هایش را بشنوم.

روزی که آموزگاری برای دختران را در خانه آغاز کردم، سیز‌ده‌سال داشتم. حویلی‌مان از حضورِ دختران مُشتاق به حدی پُر شده بود که مادر آشپزخانه‌اش را به اتاقِ کوچک‌تری منتقل کرد تا بتوانم از اتاقِ بزرگ‌تر برای تدریس استفاده کنم. آغا تخته‌ای را از مکتبِ پسران، جایی که تدریس می‌نمود به عاریت گرفت. مُشتاق گه‌گاهی از دیوار به حویلی می‌پرید و فریاد می‌زد: طالبان اینجا هستند! طالبان اینجا هستند! دخترانِ ترسیده کتابچه‌ها را در لای قرآن‌‌کریم‌ های‌شان پنهان می‌کردند و در آغوش یک‌یگدیگر می‌لرزیدند و آن‌طرف؛ برادرِ کوچکم می‌خندید و می‌خندید و می‌خندید. حتی اگرچه ما به شوخیِ وحشتناک و نه‌ چندان مسخرهٔ او عادت کرده بودیم اما هربار می‌لرزیدیم. چنین شیطنت‌های از پسران برای اذیت کردن و ترساندن دختران انتظار می‌رفت.

با گشتِ زمان، دختران در مقابل چشمان ما بزرگ شدند و گوشه‌های حجاب‌شان با افزایشِ قد از زمین فاصله می‌گرفت. مادر در زمستان و تابستان در حالی‌که پرندگانِ رنگارنگ را که هرگز پرواز نمی‌کردند، بخیه می‌زد، صنف را با چشمانِ مراقب پاسبانی می‌کرد. وقتی من داشتم معلمی را می‌آموختم، او صبورانه نشست و هر روز در تابلویِ تکه‌ای، بخیه‌-پیِ-بخیه گُل‌دوزی می‌کرد. او باور داشت که یک‌روز، همه‌ای آن پرندگان بخیه‌شده‌ای رنگین، از رویِ پارچه‌ای بافته‌شده بال می‌زنند و به سویِ آسمانِ آبی‌ شفاف پرواز می‌کنند.

طالبان هر نوع نقاشی و سوزن‌دوزی را که نقشِ انسان یا هر موجود زنده‌ای دیگری را بکشد منع کردند. ادعا می‌کردند که کشیدنِ تصلویر موجودات زنده گناهٔ بدی‌ست. حینِ خیاطی، مادر سر خود را تکان می‌داد و می‌گفت: "زندگی من پُر از موانع بود".

چندین شب خواب دیدم که آسمان از گلهٔ پرندگان تاریک شده و بر آسمان حویلی‌ و هر اتاقِ خانه‌مان پرواز کرده و مادر را در مُنقار خود بر می‌دارند و به هوا می‌برند. خواب دیدم که ستاره‌های درخشان در موهای زیبای مادرم پیچیده بود و در حالی‌که پرندگان او را با خود می‌بردند، آن ستاره‌ها چون جرقه‌های آتشین به زمین می‌افتادند. دیدم که مادرِ جاگرفته در هزاران مُنقار، کوچک‌تر شده و در میانِ ابرِ پرندگان ناپدید می‌شود. از کابوس ب از جا پریدن برخاستم و به سمتِ مادر دویدم. تصورِ موهای زیبا و پُرستاره‌اش در ذهنم ماندگار گشت. تنها تارهای گیسوانِ پوشیده در زیرِ چادرش را دیدم و با آرامی صورتِ خوابیده اش را لمس کرده، به تختِ خوابم برگشتم.

تریاک در کشورهای پیشرفته قیمت بسیار بالایی را تقاضا می‌کرد اما با آن هم قبل از ورود طالبان، تریاک در افغانستان بسیار ارزان بود. کشاورزان از کِشت تریاک به سختی می‌توانستند سود برند اما وقتی طالبان به قدرت رسیدند، قیمتِ تریاک را با انحصاری سازیِ کشت، حاصل‌گیری و تجارتِ آن تنظیم‌ کردند. پس از آن، درآمد عظیمِ تریاک به آنان امکان خرید اسلحه، پرداخت پول به نیروها و اجرای قوانین شرعی را داد. با افزایش مصیبتِ‌ِ جنگ، خشک‌سالی شدید در سراسر افغانستان گسترش یافت و باعث از بین رفتن بسیاری از محصولات شد. ازینرو مردم از حومه و روستاهای کوچک به شهرهای بزرگ‌تر به هدفِ کار سرازیر شدند.

خشک‌سالی محصولاتِ زراعتی را در مزارع از بین برد و بوته‌ها و درختان، به ویژه باغ‌های سیب را نابود کرد. روزی از بابه جان پرسیدم: چرا خداوند درختان سیب را مجازات کرد؟. تقصیر آن درختان نبود که مردان تریاک کاشتند. پدربزرگم نگاه سختی به من انداخت "اگر خشم خدا در یک جنگل در چهرهٔ آتش بیاید، همه درختان را می‌سوزاند، چه مرده و چه زنده". در آن‌ سال‌ها، رنجِ وحشتناکی به افغانستان سایه انداخته بود. در کنارِ فقر، خشک‌سالی و ناامیدی، ترس و خرافات چون سگانِ گرسنهٔ خیابان، بیداد می‌کرد. زنان عینِ مردان با افسانه‌های بی‌شمار ما را بمباران می‌کردند که گویا تمامِ بدبختی‌های وارد آمده بر سرِ ما، ناشی از خشم خداست.

شهرِ هرات در چنگ خشک‌سالی و مشکلات اقتصادی بود اما شرایط نسبتاً بهتری از روستاها داشت. هزاران خانواده از مناطقِ اطراف به هرات مهاجر شده بودند و قطعه‌زمین آن‌سویِ رودخانه‌ای مقابلِ خانه‌مان که توسطِ بُمب‌ و ردِ‌پای تانک‌های شوروی‌ و ویرانی‌های جنگ‌های داخلی به خُشک‌زارِ بی‌کاره تبدیل شده بود. خانه‌های که در گذشته ویران و خالی از سکنه شده بودند، آهسته آهسته آن منظرهٔ خالی، پر از لشکرِ چادر شد و خانواده‌های را که در اثر خشکسالی، قحطی و جنگ آواره شده بودند، در خود جا داد. چند سازمان غیردولتی بین‌المللی که جرات ماندن در افغانستان را کرده بودند، برای خانواده‌های آواره خیمه برای سرپناه ساختن فراهم کردند. سرانجام، مسجدِ محل برای جماعتِ مردان مهاجر بسیار کوچک شد و بنابر این، یک خیمه‌ای بزرگِ کهنه در آن طرفِ رودخانهٔ مقابلِ خانه‌ای ما برپا کردند تا به عنوان مسجد استفاده گردد. هرچه زمان می‌گذشت ، تعداد بیشتری از مردمِ ولایتِ غور در آنسوی رودخانهٔ مقابلِ خانه‌ای ما مستقر می‌شدند. ما آنها را "خیمه‌نشین/مردمِ خیمه" صدا میزدیم و همسایگان ما با لبخند و سخنان خوب شروع به استقبال از پناهندگان کردند.

آن روزها چون یک خفاش زندگی‌ ‌کردم و فقط در شب یعنی وقتی که شهر در تاریکی سقوط می‌کرد و قلبِ شهر متوقف می‌شد، دیده می‌شدم. دربِ ورودی را تا آخر باز می‌کردم و سعی می‌کردم روخانه را در میان سیاهی، سایه‌های مبهم دیوارها و میدان و دندانه های خیمه‌های سیاه که فقط از آن روشنی ناچیز آتش چشمک می‌زد، ببینم. من می‌دانستم که در زیرِ آن خیمه‌ها کودکانی بسیاری هستند که درست مثل خودم از کچالویِ جوشانده متنفر اند و برای یک بشقابِ سادهٔ برنج گریه کرده اند.

در تاریکی شب صدای اذان را می‌شنیدم. بدلیل منع بودن، موسیقی دیگری جز اذأن در پنج‌ وقت شنیده نمی‌شد. در آن سکوتِ مطلق و تاریکی محض، شهر به یک شهرکِ ارواح تبدیل شده بود. بعضاً در آن تاریکی خاموش ، گریهٔ نوزادی از خیمه‌ها به من می‌رسید. صدای غم‌انگیزی بود که قلبم را زخمی می‌کرد اما نغمه‌ای خیلی سوزناک‌ که از آن شهرک ارواح طنین می‌انداخت، صدای آرام و دلنشین مادری بود که لالایی می‌خواند. این ملودی‌های شیرین و صمیمانه از میان خیمه‌ها و گاه از خانه‌های دیواربلند بلند می‌شد. یک خط اخیر مانده.

چند ماه پس از ورود خیمه‌نشین‌ها؛ آغا به ما گفت که متوجه شده، دختران جوانِ پناهنده در مقابل خانه ما قبل و بعد از صنف جمع می‌شوند. به آغا گفتم که من هم آنان را دیده‌ام که کنار رودخانه می‌ایستند و به خانهٔ ما خیره می‌شوند. من حدس می‌زنم که آنها نیز می‌خواستند خواندن و نوشتن را یاد بگیرند. دخترانِ خیمه‌نشین با دخترانِ شامل در صنف من دوست شده بودند و می‌دانستند که دقیقاً چه چیزی در خانهٔ ما جریان دارد. یک‌روز سه دخترِ پناهنده در زدند و خواهش کردند تا آنان‌ را به صنف اجازه دهم. آنها سوگند یاد کردند که به کسی، حتی خانوادهٔ خودشان نمی‌گویند. من به آنها گفتم که ما آنقدر دختر از همسایگی‌مان داریم که جا باقی‌ نیست. دختران با چشمانِ پُر از اشک خانهٔ را ترک گفتند و تکه‌ای از قلب من را نیز با خود کشیدند.

من گفتم: ما باید راهی برای تدریس در خیمه‌ای مسجد پیدا کنیم. من از آغا تقاضا نمودم تا با والدین پناهنده‌ها دیدار کند و ببیند، آیا آنها موافقت دارند و به من اجازه می‌دهند تا دختران‌شان را بیاموزانم. آنها همچنین مجبور بودند که برای مخفی نگه داشتن مدرسه ما توافق کنند.

پس از بحث و گفتگو با آغاز افراد چادر موافقت كردند كه که از مسجد برای آموزش دختران‌شان استفاده شود اما منوط به شرطی كه؛ تدریس بعد از نمازِ ظهر شروع و قبل از نماز عصر به پایان رسد.

افرادِ خیمه‌نشین از آغا تعهد گرفته بودند که ضمنِ خواندن و نوشتن، به فرزندان آنها قرآن نیز یاد دهم.

هرگز روزِ نخست را فراموش نخواهم کرد که آغا؛ تختهٔ‌ سیاه سنگین را به پشت بست و برای مقابل نشدن با ایستِ بازرسی طالبان در نزدیکی خیمه‌ها، مسیر طولانی‌تر را به هدفِ رسیدن به مسجد طی کرد. او با اضطرابِ زیاد از پلِ رودخانهٔ انجیل عبور کرده، وارد مسجد شد و تختهٔ سیاه را به یکی از تیرهای خیمه تکیه داد. کودکان پناهنده شروع به کف‌زدن و تشویق کردند. انگشتم را روی لب‌هایم گذاشتم. "آیا تعهد خود را فراموش کرده‌اید؟ توافق ما چه بود؟ ما نباید کاری کنیم که مُلاها ناراحت شوند".

پس از آن روز؛ مسئولیتِ آغا بود که دقیق بعد از نماز ظهر، تختهٔ سیاه را از خانه‌مان بیرون بیاورد، ایستگاه بازرسی طالبان را دور بزند، از پل باریک رودخانه عبور کند و آن را به داخل خیمه برساند و در پایان صنف، قبل از نماز عصر دیر وقت ، آغا تخته را به خانه برگرداند تا برای صنف صبحِ من آماده باشد. بزودی، تعدادی از پسرانِ پناهنده به صنف من در مسجد پیوستند. آنها بسیار جوان و پُر انرژی بودند. حضور آنها روح تازه‌ای به گروهٔ دختران متین و بیم‌ناکِ ما بخشید. پسران نمی‌خواستند در مکتبِ شهر بروند. از والدین آنها خواستیم که پسران‌شان را به دلیل خطر بیشتری که از آدرس آن خلق می‌شد، در مکتبِ دولتی/رسمی نگه دارند اما پسران سرکشی می‌کردند. آنها شکایت داشتند که معلمان جز تلاوتِ قرآن، عربی، حدیث و شرع به آنها چیزی دیگری نمی‌آموزانند. "ما اجازه بازی نداریم، معلمان ما را لت می‌کنند و مجبور می‌سازند که حتی در گرم‌ترین هوا، عمامه‌های سنگین به سر کنیم".

تدریس دختران و پسران در یک صنف، خط سرخ دیگری بود که آنرا عبور کردم. در چند ماه کودکان یاد گرفتند که آرام صحبت کنند. حتی سرکش‌ترین پسران هم خطر را درک می‌کردند و رویه‌ای عادی داشتند. ما چون موشِ ساکت، پریشان و پنهان‌ شده در درونِ دیوار بودیم که انگار اگر معلوم می‌شدیم، گربه‌ای گرسنه می‌توانست هر لحظه به ما حمله کند.

نزدیک به نُه‌ ماه بود که در آن خیمه‌ای ساخته شده از چادر بزرگ تدریس می‌کردم. شعاعِ نازک نور خورشید از طریق چندین سوراخ خیمه در صنف می‌تابید و خطوطِ نوری پُر گرد و غباری را شکل می‌داد. کفِ زمین لگد شده بود و بخاطرِ نرم‌شدن ناهمواری و سنگ‌ریزه‌ها چند فرش مندرس پهن شده بود. نسیمی از باد داخلِ خیمه نمی‌آمد و آنقدر گرم بود که بوی ذوب‌شدنِ کفش‌های ارزانِ پلاستیکی بچه‌ها حس می‌شد. مُلا بارها به کودکان هشدار داده بود که کفش‌های خود را در داخل مسجد نگذارند اما باآنکه کفش‌های آنها ارزان و از پلاستیکِ اشغالی در پاکستان ساخته می‌شد مگر تنها کفش‌ِ داشته‌ای آنها بود و اگر آنرا در بیرون، زیر آفتاب سوزان می‌گذاشتند به صورت گلدان‌های پلاستیکی آب می‌شد، کودکان ترجیح می‌دادند از مُلا اطاعت نکنند. من پیشنهاد داده بودم که کفش‌های خود را در زیر یک لبهٔ خیمه که به زمین رسیده، پنهان کنند، اما آنها به من نیز گوش نمی‌دادند.

بعد از ظهر، بدترین زمانِ ورود به مسجد بود. بوی بد بدن‌های عرق کرده و جوراب‌های ناشسته به فضای خیمه حاکم می‌شد و آن بوی متعفن، تنفس را دشوار می‌ساخت و با گرم‌تر شدنِ بعد از ظهر بدتر می‌شد. بچه ها التماس کردند که دو پرده‌ای خیمه/مسجد را بالا بزنم تا حداقل هوای متعفن بتواند خارج شود اما به خاطر ایست بازرسی طالبان جرأت نکردم. مزیتِ دیگر پایین نگه داشتن پرده‌‌های خیمه این بود که به عنوان حجاب عمل می‌کردند و مجبور نبودم که سختی چادریِ خود را تحمل کنم. چین‌های چادری مانع حرکت من می‌شد و دور پاهایم می‌پیچید. من هنگام راه رفتن با چادری غالباً می‌لغزیدم و گاه می‌افتادم چون ساحهٔ دید من به یک شیِ مستطیل شکلِ کوچک در نزدیکی چشمانم محدود می‌شد.

دیدن کودکان در سایهٔ تاریک داخل مسجد بی‌نهایت دشوار بود و با پوشیدن «چادری» تقریبا غیر ممکن می‌شد. در روزهای که مجبور ‌می‌بودم در چادری خود را پنهان نگه‌دارم، مغزم چنان آشفته می‌گشت که اغلباً فراموش می‌کردم کارخانگی و کتاب‌های تمرین دانش‌آموزانم را بررسی کنم. حتی بعضی اوقات نامِ آنها را نیز فراموش می‌کردم‌ مگر حتی در گرم‌ترین روزها، هرگز فراموش نکردم بچه ها را هنکام رفتن از خیمه‌ بدرقه کنم و خودم نیز سریعاً دور شوم.

من در حال تدریس در «چلهٔ ‌تموز» بودم که گرم‌ترین ماه از ۱۲۰ روزِ توأم با گرما، رطوبت و باد در هرات است. زمانی که هوا به شدت غبارآلود بود، آفتابِ سوزان داشت و دمای هوا در بالاترین حد خود بود. هر روز ، یک یا دو دانش‌آموز در جریان تدریس دچار خونِ دماغ می‌شدند. دختران برای سرد‌ کردن چادر‌های خود را کنار می‌زدند و پسران خود را با کتابچه‌های خود که در صفحات قرآن‌شان پنهان شده‌بود ، پکه می‌زدند. در یکی از آن روزهای گرم تابستان، یعنی آن زمانِ سال که توت‌ها در کنارهٔ رودخانه انجیل پخته‌ می‌شوند و به آب می‌افتند، جرات کردیم در مسجد برقصیم. در آن روزِ داغ و غبارآلود و مهم، دختران در یک حلقه نشسته بودند و داستان می‌گفتند در حالی که پسران بی سر و صدا به آنها گوش می‌دادند.

دانش آموزان از جا بلند شده و با صدای بلند گفتند؛ "سلام معلم صاحب. سلام خانم معلم".

"سلام بر شما دانش‌آموزان من".

به سمت راست و چپ خود نگاه کردم تا مطمئن شوم که پرده‌های ورودی و خروجی مسجد کاملاً پایین کشیده شده باشند. دختران خود را با شال‌های خود پکه می‌زدند.

"معلم صاحب، اینجا بسیار گرم است. مسجد به جهنم تبدیل شده".

شالم را از گردنم باز کردم و به اطراف نگاه کردم.

"چرا امروز تعداد شما بسیار کم است؟ دختران و پسران دیگر کجا هستند؟ کسی می داند؟ ".

یرغل با خنده از جا بلند شد. "معلم صاحب، شبِ گذشته در اینجا (شهرکِ خیمه‌نشین‌ها) عروسی داشتیم. دختر شاه‌محمد‌خان با پسرِ غفور‌خان ازدواج کرد".

یرغل با دست خم شده بازوی خود را تکان داد.

"دختر شاه‌محمد‌خان یک دست‌اش کوتاه‌تر از دیگرش است، این رقم".

پسران همه خندیدند. سپس فیصل فریاد زد، "نه! اشتباه می‌کنی. یرغل، یک پای او کوتاه‌تر از پای دیگرش است." پاهایش را دراز کرد و باسنِ خود را پیچاند، بنابراین یک پا کوتاه تر به نظر می‌رسد. "مثل این!"

زرغونه‌، دانش‌آموز دیگر در حالی‌که دستانش را جلوی شال خود گرفته بود، ایستاد. نگاهی به یرغل و فیصل انداخت و سپس به چشمانِ من نگاه کرد.

"خانم معلم ، این دروغ است." وی ادامه داد، "چشم های پسران کج است." او به طرف پسران برگشت و چشمانش را کج کرد، "مثل این!"

دختران صورت‌شان خود را با شال پوشانده بودند و خنده های‌شان مانند غِچ‌غِچ‌ گنجشک‌ها در اطراف مسجدِ تاریک به صدا درآمده بود. من نمی‌توانستم خنده‌ام را کنترل کنم و به سمت پسران نگاه کردم. "مسخره كردن ظاهر زن شرافتمندانه نيست." "به خصوص اگر حقیقت نداشته باشد".

پسران اعتراض کردند. یرغل گفت: "معلم صاحب،" شما همیشه طرفدار دخترها هستید".

"البته." "من یک دختر هستم. ما باید مراقب یکدیگر باشیم. حالا، به من بگو، چرا امروز تعداد دانش آموزان کمتر شده است؟

"یرغل دوباره ایستاد. کمر شلوار بزرگ خود را با یک دست در حالی که با دست دیگر اشاره می‌کرد، نگه داشت. "شبِ گذشته یک جشن عروسی برگزار شد و امروز مراسمِ تخت جمعی‌ست. مراسمی برای استقبال از عروس در خانه جدید او، ازینرو دختران برای رقص به آنجا رفته اند".

در زمان طالبان، رقصیدن کاملاً ممنوع بود. شاه‌محمد‌خان یک خانهٔ متروکه با دیوارهای بلند و یک حویلی داخلی را به خدمت گرفته بود. مهمانانِ عروسی، چند نفر بعد، با احتیاط وارد شده و به داخل راه می‌یافتند. برادران داماد نیز مسلح و هوشیارانه، مراقب بودند. شاید شاه‌محمد‌خان برای دور ماندنِ طالبان رشوه داده بود و ضمناً به حتم آنها موسیقیِ عروسی را خیلی آهسته پخش کرده بودند. عروسی در میان پناهندگان معمولاً ساکت، آرام و بی روح بود اما هراتی ها هنوز راه‌های برای جشن گرفتن ازدواج در خلوت پیدا می‌کردند.

فیصل دستش را بلند کرد. "بیشترِ دختران امروز برای درس نیامده‌ اند، اما ما پسران همه اینجا هستیم. آن دخترانِ احمق چیزی جز رقص نمی‌دانند. به محض شنیدن صدای طبل شروع به چرخاندنِ شال‌ها و تکان دادن دستان خود می‌کنند، و. . . و شروع کن". فیصل چهره‌ای به خود گرفت گویا که یک لیموی تلخ خورده باشد. "رقصید!".

بلال دستش را بلند کرد. "نه معلم صاحب، عده‌ای از بچه‌ها نیز امروز به مسجد نیامده اند. آنها همچنین برای تماشای رقص دختران به خانه داماد رفته‌اند".

ماه‌رُخ زیر لب گفت: "زرغونه شبِ گذشته در عروسی بسیار زیبا رقصید". "او خیلی خوب می‌رقصد. همه زن‌ها به او کف زدند".

"آیا او راست می گوید؟"

یرغل پرسید. "تو، زرغونه، با دست و چشم کج بلدی برقصی؟".

من پرسیدم: “آیا این واقعیت است زرغونه؟" گرچه جداً تعجب‌آور نبود مگر زرغونه در سن یازده سالگی یکی از برازنده‌ترین دختران صنف بود. دارای دست‌ها و بازوانِ ظریفی بود که هنگام تنظیم شال خود مانند بال‌های «قو» حرکت می‌کرد. من می‌توانستم تصور کنم که دستانش چگونه باجرنگ جرنگ کردن تنبورها پیچ می‌خورد. او کودک زیبایی بود و تصورِ آینده‌ای او برایم دردناک!.

زرغونه دوباره سرخ شد، سرش را پایین انداخت و بسیار آرام گفت: "ماه‌رخ نیز رقصید."

من به طرف دو دختر برگشتم. "من نمی‌دانستم که شما حتی رقصین بلد هستید. آفرین دخترانم!". چشمان آبی زرغونه درخشید و صورت گلگون ماه‌رخ با لبخند شکوفا شد. نگاهی کوتاه به مونسه انداختم که سرش را تکان می‌داد. او موجودِ خجالتی، لاغر و با پوستِ تیره و مثلِ همیشه کنار تختهٔ سیاه نشسته و شالش را دورِ صورتش بسته بود. شالش را از دهانش دور کرد.

گفتم: "صبر!". مونسه می‌خواهد چیزی به ما بگوید. "عزیزم میخواستی صحبت کنی؟"

مونسه کفِ زمین را نگاه كرد و گفت: "معلم صاحب، شما هم می‌توانید برقصید؟".

یرغل گفت: "چه خری!". "وقتی کسی معلم شد باید همه چیز را بداند."

پسران همه شروع به خندیدن کردند. سعی کردم نخندم. من نمی‌خواستم به احساسات مونسه صدمه بزنم.

"هش! دانش‌آموزان‌، شما باید ساکت باشید. لطفا! فرزندانم! ما نباید اینقدر سر و صدا کنیم".

شالم را با دستانم صاف کردم. "من یک معلمِ رقص نیستم. من استاد خواندن و نوشتن شما هستم".

زرغونه گفت: "معلم عزیز ، حیف است که شما رقصیدن نمی‌دانید."

یرغل از جا بلند شد. "فهمیدم!" به زرغونه اشاره کرد. " تو، زرغونه؛ می‌توانی به معلم ما رقصیدن را بیاموزانی؟" بعد به من اشاره کرد. "و تو معلم صاحب، می‌توانی به ما نحوه خواندن و نوشتن را بیاموزی."

دختران خندیدند. زرغونه رو به من کرد. "معلم عزیز؛ آیا شما قبول می‌کنید؟"

شیطنتم گُل کرده بود. گفتم "بله!". "اما به شرطی که امروز شروع کنیم."

همه شروع کردند به خندیدن و کف زدن. زرغونه گفت: "یک شرط دارد. اینکه هیچ پسری حضور نداشته باشد".

فصیل پرسید: "ما پسران در این بعدِ ظهر گرم کجا باید برویم؟". "این که عملاً جهنم است اما تنها سایه دارد."

یرغل."من تکان نمی‌خورم!".

دوباره دستم را بلند کردم. کلاس ساکت شد. "من یک روز دیگر رقصیدن را یاد می‌گیرم".

رو به زرغونه کردم‌. "آیا رقصی را که شب گذشته انجام دادی، اجرا می‌کنی؟"

مستوره گفت؛ “خانم معلم، طالبان می‌آیند. آنها صدای ما را می‌شنوند.

فیصل گفت؛ "ما کف نمی‌زنیم. ما بی سر و صدا تماشا خواهیم کرد".

ماه‌رخ شانه زرغونه را تکان داد و گفت: "بلندشو عزیز، معلم ما می‌خواهد رقصِ تو را ببیند."

زرغونه‌ سرش را تکان داد و به سمت پسرانِ نشسته اشاره کرد. "معلم عزیز ، من می‌ترسم این پسران به خانواده‌های خود بگویند كه من در مقابل آنها رقصیدم."

شهاب. "ما خبرچین نیستیم!". "این زنان هستند که خبرچینی می‌کنند."

لیلما گوشهٔ شال خود را به سمتِ شهاب تکان داد. "تو شهاب، آبرو میبری! من ترا هر روز در مقابل مسجد می‌بینم که با دیگران غیبت می‌کنی".

یرغل گفت: “من بدترین خبرچین صنف هستم و قسم می‌خورم دهانم را بسته نگه خواهم داشت."

پسرانِ دیگر سر تکان دادند.

من گفتم: "من کنار دیوار چادر می‌ایستم تا مراقب پاسگاهٔ طالبان باشم. نوبتِ نگهبانان بعد از ظهر است. آنها در گرما تنبل می‌شوند و در سایه می‌خوابند"

مونسه شالش را از صورتش دور کرد. "من می‌ترسم استاد."

زرغونه زیر لب او را سرزنش کرد و گفت: "من مقابل این پسران می‌رقصم اما تو می‌ترسی".

فیصل گفت: "بگذارید کنارِ پرده ورودی بایستم." "من ملا را دیده ام که جاسوسی ما را می کند. یک‌بار اگر من کتابچه‌ام را خود را در داخل شلوار خود پنهان نمی‌کردم او می‌فهمید که ما در کتابچه‌های خود آیات قرآن را نمی‌نویسیم. معلم عزیز من فکر می‌کنم او به شما مشکوک است."

زرغونه در حالیکه به چهره‌ای بچه‌های دیگر نگاه می‌کرد، پرسید: “آیا کسی اینجا در مورد کلاس ما خبرچینی می کند؟"

مستوره گفت: "مُلا به خیمه‌ای ما آمد و به پدرم گفت: نگذارد ما کودکان در مسجد مرتكب اعمال غیراخلاقی شویم." "و پدرم گفت: این شما بزرگان هستید که فاسد هستید. این کودکان از فساد چیزی نمی‌دانند". "سپس مُلا به پدرم هشدار داد که اشتباه است که دختران و پسران با هم باشند. وی گفت: "پسران عادات شیطانی را از دختران می‌آموزند".

سکوت شوکه کننده‌ای برقرار شد. من گفتم: "من فکر می‌کنم اکنون زمان رقص زرغونه فرا رسیده." من خودم را کنار در ورودی مسجد قرار دادم و گوش‌هایم را برای شنیدن هر صدای پایی از بیرون متوجه‌تر ساختم. زرغونه ایستاد و به طرفِ مُنبر رفت. جایی که مُلا معمولاً برای ایرادِ خطبه در آنجا می‌ایستد. او انتهایِ شال خود را در دستان خود گرفت و روی انگشتان پای خود به آهستگی شروع به رقصیدن کرد. دستانش مانند بال‌های پرندهٔ روی هوا شناور شد، شالِ رنگی‌اش مانندِ پر برایش می‌نُمود و انگشتانش مانندِ برگ‌ها در باد به اهتزاز درآمد. موهای کم‌دیده‌شدهٔ او به زیر کمرش رسید و با حرکات نرم و انعطاف‌پذیر به سمت راست و چپ تکان می‌خورد. سرش از یک شانه به شانه دیگرش می‌چرخید و حینِ رقصیدن، شال او به دورش پرواز کرد. همانندِ ابر سرمه‌ای درخشان که روی هوایِ سنگین شناور بود. چشمانش با حیا و فروتن و گونه‌هایش به رنگِ گُلِ سرخ شده بود. من قبلا هرگز متوجه نشده بودم که او اینقدر زیباست. نگاهی سریع به بیرون و نورِ کُور کنندهٔ‌ بعد از ظهر انداختم. خیابان روبروی چادر خالی بود. دستانم را بالای چشمانم چتر ساختم تا سایه کند و از فاصله دور نگاه کردم، پاسگاه هم خالی بود. برای تماشای زرغونه قدم به خیمه گذاشتم. با حرکات او شروع به کف زدن کردم. نمی‌توانستم جلوِ خودم را بگیرم. محصور شده بودم. دختران نیز در آن موقع شروع به کف زدن با قدم‌های زرغونه کردند. پسران خیلی زود به دخترها ملحق شدند. بچه‌های نشسته چنان عقب و جلو می‌رفتند که گویی به موسیقی اسرارآمیز ناشنیده‌ای گوش می‌دهند. صورت یرغل درخشان بود. گفتم "آیا تو رقصیدن بلدی یرغل؟" صدایم را بالاتر از کف زدن بلند کردم. یرغل از جا بلند شد و در حالی که دست‌هایش را دراز کرده و دستانش را از روی مچ دستانش می‌چرخاند، دور زرغونه شروع به رقصیدن کرد و از حرکاتِ ظریف او تقلید می‌نمود.

فیصل با خنده گفت: "حالا ما مطمئن هستیم که یرغل خبرچینی نمی‌کند. او خودش در راس این کار است و همه او را می بینند."

یرغل نگاهی به من انداخت. "ببین معلم عزیز! رقصیدن آسان است".

جادویی بود. مسجد دگرگون شد. همه ما می‌خندیدیم و کف می‌زدیم. گرمایِ طاقت فرسا فراموش شده بود. کتابچه‌ها در لایِ قرآن پنهان شده بودند و دختران قلم‌های خود را در موهای خود جا کرده بودند و فیصل با دستانش بر سر زانوهایش طبل می‌زد.

زرغونه در حالی که صورت‌اش درخشان بود، در اطراف پایهای مرکزی مسجد می‌رقصید و یرغل دوّرِ او دوّر می‌زد و سعی می‌کرد از گام‌هایش تقلید کند. چادرِ مونسه از سرش افتاده بود و با لبخندش سایه‌ها روشن شده بود.

گفتم: "آفرین دانش‌آموزان!".

"رقص شما سزاوار نمرهٔ صد‌ در صد است".

ناگهان صدایی از پشتِ دیوار تِکه‌ای شنیدم. خشک شدم. چوبی را دیدم که پردهٔ سنگین تکه‌ای درب مسجد را بر داشت. دهنهٔ تفنگ نمایان شد اما چهره طالب هنوز در بیرون پنهان بود. فقط امیدوار بودم که او مرا در تاریکی مسجد ندیده باشد. پرده بلندتر شد. آنگاه بوت‌های سیاه و سنگین و تُنبان‌های تیره‌ و کلان‌شان را دیدم. ممکن سر و صدای ما توجه طالب را در مسیر رسیدن به ایست بازرسی جلب کرده بود. من به امید اینکه سایه‌ها ما را غیر قابلِ دید کنند، به مرکز مسجد جستم. بچه ها حتما ترس را در چهره من می‌دیدند. آنها مانند کبوترهای ترسیده از گربه‌، پراکنده بودند. زرغونه مثل کسی که به او شلیک شده باشد غش کرده و روی زمین افتاده بود و شالش را روی سرش انداخته بود. دختران با هم جمع شده و صورت‌های‌شان را در پشت روسری‌های خود پنهان کرده بودند. پسران به پشت خیمه دست و پا زدند و به سرعت مانند یک ردیف ژنده‌پوش نشستند. بیچاره یرغل سریع رفت زیرِ منبر. در سکوت ناگهانی و کامل، من می‌توانستم صدای خوردنِ چوب طالب را در امتداد پارچه‌ای ضخیم دربِ ورودی مسجد بشنوم. آنقدر می‌لرزیدم که به سختی توانستم چادری خود را بلند‌ کنم. پاهایم در شرف فرو ریختن بود. نرم و خیلی آهسته چادری را بالای سرم گذاشتم. من نمی‌دانستم که آیا بهتر است در دروازهٔ ورودی با طالب مقابل شوم یا جایی که ایستاده‌ام منتظر بمانم تا اینکه او وارد مسجد شود. مطمئن نبودم که حتی بتوانم ده قدم بردارم که بتوانم به در ورودی برسم. سپس طالب وارد شد. صدایش از چادر بیرون زد. قلبم ایستاد. من به قدری ترسیده بودم که نمی فهمیدم چه می‌گوید. او دوباره صحبت کرد، ریشش از بس عصبانیت می‌لرزید. او با دست خود پردهٔ ضخیم را بلند کرد تا نور بیشتری وارد شده، تاریکی‌ محو شود. او مردی بلند قامت، سیاه پوش و با صورتِ بلند و لاغر بود که در زیر یک عمامه‌ای سیاۀ بزرگ قرار گرفته بود. چشمانش پوشیده با سرمه‌ای سیاه مثلِ دو قطره‌ی نیمه‌شب بود. وقتی سرش را برای جستجوی چادر چرخاند، نگاهٔ خیره او مرا یاد کرکس انداخت. پرنده‌ای که غذایش فقط مرده‌هاست. ریشِ سیاه و بلندش از گونه‌های فرورفتهٔ او آویزان بود و تقریباً لب‌های باریک و سفیدش را پنهان کرده بود. دهانه کلاشینکف او به دنبال چشمانش، در اطرافِ اتاق حرکت می‌کرد.

او شروع به داد و فریاد کرد و گوش‌های من آکنده از ضربانِ قلبم بود. سعی کردم آرام زیر چادری نفس بگیرم. دستانم عرق کرده بودند و زانوهایم می‌لرزید. سرم می‌چرخید و کل شهر روی سرم ویران شد. فکر نمی‌کردم بتوانم خیلی بیشتر بایستم. بدنم تماماً می‌خواست دراز بکشد و به گوشه‌ای بخزد. دوباره طالب داد زد. سپس طالب دیگری از پشت خیمه‌ وارد شد. او جوانتر بود و بسیار آرام‌تر به نظر می‌رسید. صورت‌اش رنگ پریده و ریشِ نازک‌اش تقریباً طلایی بود. تفنگش را روی شانه‌اش انداخت. طالبِ مُسن هنوز فریاد می‌زد. طالب جوان اشاره‌ای به او کرد که ساکت شود. این باعث تعجب من شد. خم شد و چپ نگاه کرد.

او گفت: "این مسجد مانند قبر تاریک است." "اینجا چه خبر است؟"

ریش‌سیاه فریاد کشیدن را متوقف کرد و ریشش از حرکت باز ایستاد. طالبِ جوان دوباره پرسید، "اینجا چه می‌کنی؟ او با زنخ‌دانش به ریش سیاه اشاره کرد. رفیق من گفت که صداها و کف زدن را شنیده است."

متوجه مختلط بودن دختران و پسران شد. "آیا این درست است؟"

کمی آرام شدم. آنها احتمالاً ندیده بودند که ما برقصیم. شروع کردم به توضیح دادن. ریش سیاه به پشتو بر من داد زد. طالب جوان دستش را آرام بلند کرد و به زبان دری گفت: "رفیق من می‌گوید شما نباید صحبت کنید زیرا ما محرم نیستیم، بنابراین شنیدن صدای شما گناه است.

ریش سیاه چوب خود را به دیوار خیمه زد و عبارات خشمگینانه بیشتری را به زبان پشتو بیان کرد. طالب جوان شانه‌ای بالا انداخت و به سمت پسران برگشت.

"پسران به من بگویید، اینجا چه گپ است؟".

پسران بیچاره بدتر از من می‌لرزیدند. قبل از اینکه آنها جواب دهند، من دوباره صحبت کردم و با عجله حرف‌هایم را زدم تا حرفم قطع نشود.

"شاگردان قرآن می‌خوانند. ببینید، قرآن‌ها باز است. آنها سوره‌ها را می‌خواندند و ما برای تشویق آنها کف می‌زدیم تا همه‌ای ما سخنان الله و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را بهتر درک کنیم".

ریش سیاه چوب خود را به زمین زد که سر و صدایش مانند ضربه زدن به گوشت در خیمه می پیچید. ابروهای پشمالودش مثلِ رعد و برق با هم اخم می‌کرد. می‌دانستم که شنیدن صدای من او را عصبانی می‌کند اما از آنچه ممکن است پسران به او بگویند بسیار ترسیده بودم. ریش سیاه کلماتِ خشمگینانه‌تری را در خیمه‌ای خاموش گفت. طالب جوان ترجمه کرد.

"او گفت، دختری ایستاده بود و به دور خود می‌چرخید. آن چه بود؟"

قبل از اینکه کسی پاسخ دهد، گفتم: “او آیات خود را اشتباه خواند و آرام نمی‌نشست، بنابراین من او را برای تنبیه چرخاندم که سرگیج شده، خسته شود".

در این هیاهویِ ورود طالبان یرغل از زیر منبر خزیده بود و دزدکی حرکت کرد تا با پسران دیگر بنشیند. دیدم که سرش را بین دو زانویش قرار داده و دستهایش را روی دهانش گرفته بود تا خنده‌هایش را پنهان کند. با دیدن شانه‌های تکان خورده‌اش، شروع به لندیدن از درون چادری خود کردم. زرغونه در آغوشِ مستوره پنهان شد و آنها سر خود را با شال های خود پوشاندند. آنها نیز به خنده یرغل می‌لندیدند. حتما طالبان فکر می‌کردند که از ترس گریه می‌کنند. ریش سیاه دوباره چوبش را به زمین زد، سپس روی کُوریِ پای خود چرخید و به زبان پشتو چیزهایِ زیر لب گفت. او از چادر بیرون رفت و باآنکه دور شد، چوب به در ورودی برخورد کرد. طالب جوان رو به من کرد. “دیگر نباید کف زد یا خندید، فهمیده اید؟"

سکوت کردم جرات نکردم یک کلمه بگویم. طالب برگشت و با بچه ها روبرو شد. در حالیکهٔ فکر می‌کردم اثراتی از لبخند بر لبانش است، با صدای بلند گفت "آیا فهمیدید؟" بچه ها یک صدا جواب دادند ، "بله ، صاحب!"

طالب جوان روی کوری/پاشنه پای‌اش چرخید و از مسجد خارج شد. پرده بسته شد و جلوی نورِ شدید بعد از ظهر را گرفت و مسجد را در تاریکی و سکوت کامل برد. به سمت پرده رفتم و به بیرون نگاه کردم. دو طالب در ایست بازرسی ایستاده بودند و اسلحه هایشان را به شانه داشتند و به طرف دیگر نگاه می‌کردند. دوباره قدم در خیمه گذاشتم و روی زمین افتادم. چادری‌ام را آرام برداشتم و به اطراف نگاه کردم. احساس کردم ناگهان بسیار پیر و بسیار خسته شده‌ام. دختران بیچاره با هم جمع شده بودند و درحالیکه یکدیگر را گرفته بودند، می‌لرزیدند. پسران حیرت زده بودند و از ترس رنگشان سفید شده بود. سپس یرغل شروع به خندیدن کرد. به پشت غلت زد و شکمش را محکم نگه داشت و از خنده سُست شد، به من اشاره کرد.

"تو خیلی ترسیدی معلم صاحب. من فکر کردم که بی‌هوش می‌شوی."

همه پسران شروع به خندیدن کردند".

من ترسیده بودم؟". آرامشِ تمام بدنم را فراگرفت. "تو هم در زیر منبر خزیدی. فکر می کردم مثل چوچه‌ای خارپشت در زمین فرو می‌روی".

فیصل با خنده پرسید: "معلم حالا چگونه رقصیدن یاد میگیرید؟".

زرغونه در حالی که صدایش مانند زنگ در تاریکی به صدا در می‌آمد گفت: "ما دختران به خانه معلم خود می‌رویم تا بدون شما پسران احمق آموزش ببینیم." پشتم را به تیر چادر خم کردم و نگاهم را به سقف دوختم. آنقدر بلند به نظر می‌رسید که هیچ کس دیگر نمی‌توانست به آن برسد. نگاهی به انبوهٔ رنگارنگِ کفشهای کوچک انداختم. رنگ‌های نئونی آنها در سایه‌‌ای کم نور می درخشید. پردۀ مسجد را بلند کردم تا نور را به این مکان تاریک برسانم. بادهای گرم هرات ما را در گرد و غبار پوشاند.

من معتقدم که در آن روز و در آن مکان مقدس، خدا به ما لبخند زد و ما را بیش از هر زمان دیگری دوست داشت.